من يک زنم . زني حامل يک مرد ! مرد کوچک 13 سانتي که فردا بزرگ خواهد شد از سانت ها و متر ها تجاوز خواهد کرد.فراتر از تصور من پيش خواهد رفت . پيشرفت خواهد کرد روز به روز و لحظه به لحظه ... و زني ديگر را تکيه گاه خواهد بود . شايد حتي خود مرا . چه تسلسل جالبي . چه زيبايي بزرگي .
انگار همين ديروز بود که شنيدم يک دانه ي سيب در بطن من بوجود آمده و در حال رشد است يا روزي که گفتند تو 2 سانتي متر هستي ! و حالا مي شنوم که 13 سانت ! در عرض 7 هفته 7 برابر بزرگ تر شده اي!
ديگر طاقت دوري ندارم براي ديدنت بي تابم حالا ديگر مي توانم در ذهن تجسمت کنم . يک پسر با چهره اي شبيه پدرت، تپل با چشمهاي ريز مهربان ، لبهاي قلوه اي کوچک بيني قلمي، با يک شلوارک و کلاه قرمز ... . حالا مي توانم با پسرم ماشين بازي کنم . بعد از شليک گلوله از تفنگش بميرم . و بعد از گلي که در بازي فوتبال به پدرش زده تشويقش کنم . وقتي از مدرسه به خانه مي آيد در حالي که همه ي لباسهايش خاکي است اول احساس آرامش کنم از ديدنش و بعد يک اخم طولاني براي خاکي وشايد گلي کردن لباسهايش ! از دست شيطنت هاي پسرانه اش عصباني شوم ودر عين حال براي موفقيت هايي که مي دانم هر روز به دست خواهد آورد خوشحال شوم . حالا ديگر هر روز بيشتر از روز قبل احساس مادر بودن احساس صميميت احساس نزديکي با دردانه ي دلم ميکنم . در طول روز چندين مرتبه با هم گفتگو ميکنيم .
از روزي که جنسيتش را به طور دقيق ( البته دکتر گفت 80 % ) فهيمدم ؛ بهتر مي توانم با او ارتباط برقرارکنم . با اينکه دلم دختر مي خواست ولي بعد از شنيدن جنسيت اينقدر خوشحال شدم که گويا سالهاست در آرزوي يک پسر بوده ام . همسرم هم که گويا دنيا را به او داده اند . مدام به من مي گفت ديدي پسر شد . ديدي من ميدونستم که فرزند ارشدم پسره و ... و روزانه هزار بار مي گويد مبين بابا مبين بابا !!! و با فرزند ارشدش گفتگو ها مي کند . ( که يکي از مهمترين حرفهايش! اين است که : تو برگه ي سونو نوشته 2 سي سي ادرار مشاهده شد . آخه تو چجوري از دلت اومد اين کارو بکني با آبروي ما بازي کني . ومدام به من مي گويد که ديگه آب ميوه بي آب ميوه من هر روز بشينم برات آبميوه بگيرم که پسرمون اين دسته گلا رو به آب بده ؟!!!)
از همه ي دوستان عزيزم که تو نظر سنجي پست قبل شرکت کردن از صميم دل تشکر مي کنم و عذر خواهي از بابت تاخيري که داشتم آخه مي خواستم نتيجه تريپل مارکر (تريپل تست بررسي سه مارکر در خون مادر بوده و شامل : استريول آزاد ، ?HCG و آلفا فيتو پروتئين است که در هفته 14 تا 22 حاملگي جهت تشخيص بيماريهاي کروموزومي و نقص لوله هاي عصبي انجام مي شود ) رو هم بنويسم ولي چشمتون روز بد نبينه . پنجشنبه غروب رفتيم که نتيجه ي آزمايش رو بگيريم با کلي ترس و لرز و نذر وارد آزمايشگاه شديم دکترشون نبود . به منشي گفتم که دکتر به من گفته اگه نبودم بگو با من تماس بگيرن که برات نتيجه رو توضيح بدم ... اول منشي خودش با دکتر صحبت کرد صحبتشون کلي طول کشيد ولي منشي فقط به من گفت بايد بري پيش دکتر خودت . از اضطراب داشتم مي مردم بهش گفتم راستشو بگين بيشتر براتون توضيح داد و... خلاصه به قدري اضطرابم آشکار بود که منشي دلش برام سوخت و مجددا شماره ي دکتر رو گرفت و گوشي رو داد به من . به دکتر گفتم چرا بايد نتيجه رو نشون دکتر خودم بدم ؟ دکتر در کمال خونسردي و آرامش گفت چيز مهمي نيست نتيجه ي دو تا از آزمايش هات کاملا نرمال بوده ولي يکيش احتمالا نزديک به مرزه و بايد با دکترت صحبت کني . منو مي گي از آزمايشگاه گريه کردم تا سر خاک بابام . بعد اونجا دوباره يک سري ديگه. بعد خونه ي خواهرم . حرفاي همسر بيچاره ام هم آرومم نکرد . تا اينکه خواهرم ازطريق يکي از همکاراش شماره ي خواهر دکتر رو پيدا کرد . بعد از کلي جريانات که تونستيم با خواهر خانم دکتر صحبت کنيم با اينکه همسرش گفته بود که الان با هم هستند خواهرشون فرمودن که ما باهم نيستيم اگه پيداش کردم سوالتون رو مي پرسم و ... که واقعا متاسفم براي خودم و کشورم .وبقيه توضيحاتش هم بماند. خلاصه دو کلمه حرف زدن که خانم دکتر دريغ فرمودن باعث شد من تا شنبه ساعت 3 از اضطراب همه جور فشاري به بچه ام وارد کنم . دوباره با کلي نذر و نياز وارد مطب شديم . همينکه جواب آزمايش رو مي خواستن برام تو ضيح بدن گفتم خدايا فقط تو حرفاشون کلمه ي سقط نباشه من 100 تا هم صلوات اضافه مي کنم به 7 مرتبه جمکران و ...... تا اينکه نتيجه اي که خانم دکتر اعلام کردن اين بود که هيچ مشکلي نداري !!!
که من و خواهرم بعد از شنيدن اين جمله تا يک ربع فقط اشک ريختيم !
وقتي داشتيم از خونه راه مي افتاديم من يه هزار توماني به خواهرم بدهکار بودم که بهش دادم ولي خواهرم همون لحظه تو دلش نذر کرده بود که اگه مشکلي نبود اين پول رو بده به اولين محتاج براي سلامتي امام زمان . و همينطور پول رو تو دستش نگه داشته بود تا لحظه اي که از مطب اومديم بيرون به من گفت اين پول رو نذر کرده بوده ( البته بماند که هم خودش و هم شوهرش کلي نذرهاي ديگه هم از قبل کرده بودن ) . پول همچنان تو دست خواهرم مچاله شده مونده بود که رسيديم خونه ي مامان . خواهرم داشت پول مچاله شده رو باز مي کرد که ناگهان چشمش افتاد به نوشته ي روي پول با اين مضمون : براي سلامتي امام زمان صلوات بفرستيد !!! که اگه دقت کنيد تاريخش هم دقيقا براي يک سال پيش بوده !
خيلي برامون جالب بود . اين پول دقيقا يک سال چرخيده و چرخيده آخرش رسيده به دست ما که انواع و اقسام نذر ها رو کرده بوديم که با اما زمان مرتبط ميشه ( صلوات ، جمکران ، پول خواهرم که نيتش سلامتي امام زمان بود و ..... ) حالا ديگه اعتقادم به امام زمان صد برابر بيشتر شده .
خداي من خداي مهربونم به بزرگيت ايمان آوردم . به اينکه مثل يه پدر بالاي سرمون هستي و جز خير برامون چيزي مقدر نکردي ايمان آوردم . به اينکه مثل يه مادر نگران ناراحتي هاموني ايمان آوردم . وبالاخره به اينکه هر کي به عظمتت شک کنه بايد مثل من مجازات بشه ايمان آوردم . دوستت دارم از صميم دل . و مي پرستمت عاشقانه . و ممنون از اينکه اجازه دادي من همچنان مادر بمونم !
