Lilypie Expecting a baby Ticker پايان هفته هجدهم (126) - هديه آسماني


پايان هفته هجدهم (126) - هديه آسماني



درباره نویسنده
پايان هفته هجدهم (126) - هديه آسماني
تماس با نویسنده

موضوعات وبلاگ

آرشيو وبلاگ
اسفند 86 [2]
فروردين 87 [9]
ارديبهشت 87 [9]


لینک دوستان
خاطرات زايمان
مامان منتظر/وفرشته خوشبختي اش
ماما ن آذر / و ني ني با مزه اش
کودک ما / مارتيا
مامان هنا / و سارا
مريسام / وانتظاري مقدس
مامان شيما / و به به اش
مامان شيوا / و هديه الهي اش
آلا کوچولو
مامان پروين/و دردو نه اش
نصيبه مصلح / تيک تاک
مامان تيستو / و ني ني
مامان آزيتا / و دلبندش
شيوا / يه آدم ديگه
ليلا / چشمک هاي يواشکي
رنگ بي رنگي / قزمولک
عرفان گلي
مامان نازي / و فندقش
ققنوس
معصومه فاتح / همکلاسي
سعيده / حوري آسمان
روانشناسي کودک
مامان عسل / و پنبه کوچولوش
حلقه سه شنبه / شعر وسينما
ري را
اطلاعات پزشکي در زمينه حاملگي
آلما
ني ني سايت
کودکانه
فرهنگ نام و نام گزيني
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار فاوا
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی
طراحی وب

عضویت در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

لوگوی وبلاگ
پايان هفته هجدهم (126) - هديه آسماني

آمار بازدید
بازدید کل :3287
بازدید امروز : 6
 RSS 

بيشتر مادران معمولا بين هفته هاي 16 تا 22 حرکات جنين را حس مي کنند طول جنين 5/12 سانتي متر ووزن آن 140 گرم است و تقريبا به اندازه ي يک سنجاب کوچک است . اسکلت بدنش بيشتر به صورت غضروف نرم است که بعدا به استخوان سفت تبديل مي شود .


سلام . من سنجاب  کوچولوي مامانمم . از اونجايي که براي مامانم يه اتفاقاي جديدي افتاده و ظاهرا منو فراموش کرده خودم تصميم گرفتم بيام و بنويسم . عذر خواهي کنم از بابت تاخير ماماني در نوشتن .
نه نگران نباشين مامانم که حالش خيلي خوبه خيلي . تازه ديروز تونسته بعد از چهار ماه ماهي بخوره جالب اينجاس که خودش هم پخته فقط بابايي جونم از ديروزش ماهي رو تو آبليمو گذاشته بود که حسابي بوش گرفته بشه . که البته اين کارو فقط به خاطر من انجام داده . چون خوب بايد ماهي ميخوردم تا قد بکشم . بعدها زخم هام زود ترميم بشن و خيلي چيزاي ديگه ولي مامانم نمي خورد بابايي هم يه جورايي تو عمل انجام شده قرارش داد . وماماني ييهو ديد که مي تونه بخوره .تازه مرغ و کباب هم خورده تو اين چند روز  . کباب هم واسه خودش جرياني داره که فعلا نمي تونم بگم . آخه مي خوام زودي اون اتفاقه رو بگم . تازه مامانم اينقدر گامبو شده همش داره مي خوره .  ولي بازم گرسنه  است . کم مونده منم بخوره !
حالا اون اتفاقه :ميدونين خاله ي من يه محمد جواد خوشگل  3ساله داره که بعد از 10 سال ! خدا بهش داده . ولي الان اتفاقي اتفاقي دوباره يه ني ني اومده تو دلش . خاله ام که اصلا باورش نمي شد . همينطور همسرش . ولي مامانم از اونجايي که يه مدته همش داره از طرف خدا معجزه مي بينه و هديه مي گيره و اينا مطمئن بود که يه خبريه . خلاصه خاله جونمو  مجبور کرد که قضيه رو جدي بگيره . ولي خاله جونم حتا بعد از اينکه از اون دو تا خطا که خودتون ميدونين ( ولي من نميدونم چرا اون دو تا خط اينقدر دوست داشتني هستن براي مامان باباها! ) ديده بود بازم باورش نميشده و همش مي رفته تو سطل زباله رو نگا مي کرده ببينه واقعا دو تا ايجاد شده يانه !!!
خلاصه که الان اين مامان خانمي من داره تو آسمون هفتم سير ميکنه . نمي دونم اونوقت که من هم اومدم تودلش اينقدر خوشحال بود يا نه ؟
ولي چه دنياي جالبي دارين شماها . چه خدايي دارين . البته من هم اينجا يه خدا دارم که خيلي مهربونه وشبيه خداي شماس برعکس دنيام که خيلي فرق داره با دنياي شما .اينجا خوبي و آرامش و راحتي و ... همه چي مطلقه ولي تو دنياي شما همه چي با هم توامه خوبي وبدي آرامش و سختي زشتي وزيبايي ( اينا رو مامانم بهم گفته ) ولي خدام شبيه خداي شماس  همش مواظبمه . حتي  وقتي مامان از پله ها دو تا دوتا مي پره . يا چيزاي سنگين بلند ميکنه . يا خونه تکوني هاي زياد مي کنه . اونوقت ها فقط خداس که از من مراقبت مي کنه وگرنه اين مامانم تا حالا صد باره کار داده بود دست خودش .
خدا جون ممنون . بابت همه چي مخصوصا اينکه براي من يه هم بازي آوردي و از همه مهمتر اينکه مامانم اينقدر خوشحال شده . ولي مي دونم هيچوقت منو فراموش نمي کنه . چون هر روز داره با من صحبت مي کنه .
خاله جون براي نينيت دعا مي کنم که صحيح و سالم و به موقع پاهاي کوچولو وقشنگش رو از تو دل شما توي دنياي شما بگذاره.  وبشه همه ي دنياي شما .از صميم دل دعا ميکنم آخه من هنوز يه فرشته ام .



نویسنده : ري را » ساعت 1:11 عصر روز دوشنبه 20 خرداد 1387