اونروزي که پست قبل رو نوشتم ديروزش و امروز که دارم اين پست رو مي نويسم بازم ديروزش يه حرکت عجيب از سنجابم حس کردم ولي نمي دونستم چيه چون اون حرکتي که بي صبرانه منتظرش هستم نبود . بعد حالاتم رو که براي دوستم توضيح دادم گفت خانم دکتر به يه نفر که اين علايم رو داشت گفت سکسکه اس ! واي خداي من فرشته ي من سکسکه اش گرفته ! الان که بهش فکر مي کنم بيشتر از اون لحظه يه جوراييم مي شه .نمي دونم بايد بخندم يا چشمامو ببندم و به عمق مطلب فکر کنم يا نه اصلا نگرانت بشم . اول نگرانت شدم که نکنه اذيت بشي آخه اونقدري جون نداري که بخوايي سنگيني سکسکه رو تحمل کني فرشته ي نازک ماماني اونم سکسه اي که دل ماماني رو حرکت بده ! ولي حالا مي فهمم که مي خواستي سالم بودن و بزرگ شدنت رو به مادر نگرانت ثابت کني و يه کم از نگراني درش بياري . حالا ديگه راحت مي تونم چشمامو ببندم و فقط به اون لحظه فکر کنم و براي چند لحظه از اين دنيا دور بشم . ممنون فرشته ي ماماني . تا حالا دو بار دل غمگين مادر رو قلقلک دادي . حالا مي تونم از ته دل بخندم . و سپاسگذاري کنم از پسرم که به اين زودي مرد شده عاقل شده و فهميده ! ممنون مرد کوچک زندگي مادر!
واي خداي من بازم سکسه زد ! ولي اون دوبار سمت راست بود الان سمت چپ . دستام چرا مي لرزن ؟!؟