حدود سه ساعت پيش در حالي که من تازه از خواب بيدار شده بودم و يه عالمه ميوه خورده بودم از جام بلند شدم و روي مبل نشستم يعني لم دادم . و همينطور به شکمم که نيم متر از خودم جلو تر بود خيره شدم . و به حرکاتي که حس مي کردم همون سکسه اس دقت مي کردم که ناگهان احساس کردم يه ضربه به دلم خورد . از خوشحالي نمي تونستم چيزي بگم . همسرم اومد نشست پهلوم وگفت چيزي شده که اينجوري داري دلتونگاه مي کني ولي بعد ظاهرا متوجه اهميت قضيه شده بود که ديگه چيزي نمي گفت وفقط نگاه مي کرد. ولي گنجشککمون ديگه فقط سکسکه ميزد حرکت نداشت که ناگهان تصميم گرفت پيش پدرش هم ابراز موجوديت کنه يا شايد هم فقط مي خواست اونو خوشحال کنه . شروع کرد به ضربه زدن حالا نزن کي بزن . شايد پنج ياشش تا ضربه زد با فاصله ي چند ثانيه.( ديديد چي شد بچه ام بابايي شد حالا من چيکار کنم تنهايي ) پدر محترم که کلي با هنرنمايي پسرشون حال کرده بودن مدام تشويقش مي کردن که بزن بابايي بزن من اينجام از چيزي نترس خودم هواتو دارم . يه جوري پسرشون رو تشويق ميکردن که گويا تو استاديوم دارن فوتبال تماشا ميکنن .در حال حاضر اينقدر هيجان زده ام که فقط مي تونم بگم که خيلي خوشحالم . همين...
راستي يه چيز ديگه بعد از اين اتفاق سريعا مراتب رو به مادر,خواهر و خانم برادرم اطلاع دارم به قول يکي از دوستام مامان نديد بديد! تازه دلم مي خواد به مادر شوهرم هم بگم ولي فکر کنم بعدا مامانم بگه که کار خيلي زشتي کردي . به خاطر همين هم فعلا تا اين لحظه خودم روکنترل کردم . تازه داشتم به خانم برادرم مي گفتم که شبيه به پاشنه ي پا بود که ايشون گفتن شايد هم سرش بوده ولي اينقدر کوچيکه که تو با پاشنه ي پا اشتباه گرفتي .
واي خداي من فکرش رو بکنين فينقيلي اينقدر کوچولوئه که من سرش روبا پاشنه ي پاش اشتباه گرفتم !!! نه جون من يه ذره فکر کنين...
بازم شکرت خداي خوب خودمون . مادر و پدر .