ولي از اونجاييکه ماماني يه ذره تنبله و البته دم عيدي سرش خيلي شلوغه چه تو خونه چه سر کار و چند روزي هم هست که تو هر از گاهي ابراز وجود ميکني و ماماني رو از کار و زندگي مي اندازي ؛ ساختن اين وبلاگ طول کشيد .
دقيقا ده روز پيش صبح بود که رفتم آزمايش. خانمه گفت تلفني جواب نمي ديم ولي چون مهربون بود پارتي بازي کرد و برام نوشت اورژانسي که ظهر که از سر کار اومدم بيام جواب بگيرم . وقتي جواب رو گرفتم مي خواستم از خوشحالي گريه کنم ولي حيف که نمي شد . اون خانمي که با اون خونسردي گفت: مثبته خانم شما حامله ايد ! نمي دونست که با اين جمله انگار دنيا رو به من داده سريع از تو کيفم درشت ترين پولي رو که پيدا کردم در آوردم و دادم به اون آقاييکه پله ها رو طي مي کشيد .
بعد راه افتادم توي خيابون بدون هيچ هدفي قدم مي زدم و فکر ميکردم . نمي دونستم بايد چيکار کنم و کجا برم تا اينکه به ذهنم رسيد به بابا و خالت اس ام اس بدم با اين مضمون : سلام باباي گلم و خاله ي خوشگلم . من هم اومدم توي دنياي ... شما .حنانه.
بابايي ات که باورش نشده بود با بهت و حيرت زنگ زد بعد از احوالپرسي کاملا عادي گفت اين اس ام اسه ديگه چي بود ؟! و بعد از اينکه براش توضيح دادم و تازه باورش شد که شوخي نبوده ؛ کم مونده بود از خوشحالي بال دربياره . از محل کارش پرواز کنه بياد پيش ما . گفت امروز خيلي سرم شلوغ بود خيلي خسته بودم ولي بااين خبر تمام خستگي هام رفت. فکر ميکنم اون هم مثل من چون تو جمع بود نتونست گريه کنه ...
ولي خاله جونت عوض جفت ما گريه کرد . هر چقدر زنگ ميزدم که ازش بپرسم حالا چيکار کنم پيش دکتر برم يانرم , اون همچنان داشت گريه مي کرد .
بعد رفتم حرم نماز شکر خوندم و چه لذتي داشت ... بعد دکتر . بعد با دوستم رفتيم بيرون ادامه ي خريدهاي عيد . باهم رفتيم کافي شاپ جزيزه . چيپس پنير خورديم . خديجه مي خواست برا تو يه جفت جوراب هديه بخره که چون نتونستيم باهم سر دختر يا پسر بودنش به توافق برسيم آخرش زرد خريديم و ...
و تا شب هم همه ي عالم و آدم رو خبر کرديم غير از خواجه حافظ شيراز .
مامان بزرگت که از خوشحالي لحن صداش هم عوض شده بود . عزيزت هم که سريع به مجيد و مصطفي و معين خبر داده بود و مي گفت نمي دونستن از خوشحالي چه جوري بالا و پايين بپرن ( نه خيلي کم بچه داشتيم ماشالا دلشون بچه کوچولو مي خواسته! ) . سعيد هم برا اينکه يه ابراز لطفي کرده باشه اس ام اس داد که حنانه چطوره ؟ زهرا دختر دايي ات هم اس ام اس داد که حنانه چطوره از طرف من نازش کن . زهرا دختر عمه ات هم چند روز بعد اس ام اس تبريک ( الان هم زنگ زد).نسرين هم همينطور . خاله کيميا و زهرا هم که از همه بيشتر ذوق کرده بودن . محمد هم فرداش زنگ زد و تبريک گفت . اسي هم که شب با يه جعبه شيريني بزرگ اومد خونمون که هنوز هم تموم نشده . بابايي ات هم يه عالمه اس ام اس هاي قشنگ قشنگ برا دوتاييمون . هر از گاهي هم زنگ مي زد ميگفت گوشي رو بده به حنانه کارش دارم .
خلاصه اش کنم .
دوست داشتم لحظه به لحظه ي اون روز زيبا و فراموش نشدني رو برات بنويسم و تقريبا اين کار رو کردم هر چند طولاني شد . ولي مي دونم ان شاء الله چند سال ديگه که بتوني بيايي اينا رو بخوني خوشحال مي شي .
مامان جون ورودت رو تبريک مي کنم . اميدوارم همينطور که فرشته هستي فرشته هم به دنيا بيايي و فرشته باقي بموني تا ماماني هميشه به وجود پاکت افتخار کنه . گر چه اين دنياي ما با دنيايي که الان توش هستي يه سري تفاوت داره . ولي خيلي هم بد نيست . فقط بهت گفته باشم اينجا مثل اونجا نيست که همش بخور و بخواب و راحتي و آسايش باشه . اينجا بايد کار کني زحمت بکشي. برعکس اونجا که تنهايي اينجا پر از آدمه آدماي خوب خيلي خوب و بد . مرد و نامرد . اين دنيا زيبايي زياد داره ولي درکنارش زشتي هم داره . شادي داره ، غم و غصه هم داره . دريا داره اشک داره ، آسمون داره پستي هم داره ، شادي مادر شدن داره ، ويار حاملگي و درد زايمان هم داره . بزرگي نام زيباي پدر داره ولي تحمل يه مسئوليت خيلي سنگين رو هم داره .
مي گن وقتي وارد اين دنيا ميشي اولين کاري که مي کني گريه اس . که استاد ضرغام ميگفت از نظر راجرز به خاطر جدايي از رحم مادره . جدايي هاي ديگه اي هم بايد خواه ناخواه تو اين دنيا تحمل کني که همشون سختن و دردناک . ولي نمي خوام هيچوقت گريه ات رو ببينم غير از اولين گريه ات که مشتاقانه در انتظارش هستم . چه لذتي داره شنيدن صداي اون گريه ...
چشم به راهتم که بيايي. صحيح و سالم . چه دختر چه پسر ولي کاش مي شد دو تا باشي . دوقلو! گلم .