وقتي زنگ زدم صدايت گرفته بود با خودم گفتم دختر تو كه مي دوني گرفتگي صدايش به خاطر سرما نيست حداقل نمود ظاهر ي سرما را دارد و نشان از حرفهاي نزده است..........شايد نبودنتان در جمع اطرافيان بهتر بود چون خودت بودي و خودت و اميرعلي!
نمي داني چه جالي داشتم اون روز مثل روز اول فقط بغض بود و .........
به امير علي زياد فكر مي كردم دلم مي خواست بيشتر مي ديدمش وبلاگت را باز كردم تا عكسهايش را ببينم ..........دلم برايش تنگ شده گويا................فاطه باور مي كني گاهي اصلا دلم نمي خواهد در مورد ش فكر نكنم دلم مي خواهد اميرعلي براي هميشه در دلم زنده بماند!