<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>هديه آسماني</title>
<link>http://mehmanedel.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " هديه آسماني "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Thu, 28 Aug 2008 13:34:02 GMT</lastBuildDate>
<author>ري را</author>
<item>
<title>هفته 29</title>
<link>http://mehmanedel.ParsiBlog.com/631878.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;اكنون وزن كودك شما حدود 1100 گرم و اندازه او كمي بيشتر از 38 سانتي متر است&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;. &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;ماهيچه ها و ريه او به رشد خود ادامه مي دهند و سر او بزرگتر مي شود تا با مغز در&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;حال رشد او (كه در حال ساختن ميلياردها سلول عصبي است) هماهنگ شود. با اين سرعت&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;بالاي رشد نبايد تعجب كرد كه نيازهاي غذايي كودك شما در اين سه ماهه به حداكثر&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;مقدار خود مي رسند. براي اينكه نيازهاي غذايي خود و كودكتان را به خوبي تامين كنيد،&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;به مقادير زيادي پروتئين، ويتامين&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; C&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;، اسيد فوليك، آهن و كلسيم نياز داريد. اسكلت&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;كودك شما در حال محكم شدن است و به همين دليل بدن او هر روز حدود به 200 ميلي گرم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;كلسيم نياز دارد&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;سلام .&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;حال همه ي ما خوب است .&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;که مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند . &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;خوب نمي ذارن . شادماني بي سبب پيش کش . شادماني با سبب رو هم نمي ذارن .اينهمه آپ نکردم که بيام با يه عالم خبراي خوب خوب تا از شرمندگي دوستاي مهربونم در بيام . و حتي فاميل هاي گلي که وبلاگ رو خوندن و نگران شدن وزنگ زدن ولي نتونستن چيزي بپرسن . &lt;BR&gt;شنبه صبح رفتم سونوگرافي &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;به اين اميد که بگن نه چيزي نيست و اصلا نگران نباش . ولي فرمودن که نگران نباش . اميدواريم که چيزي نباشه . اندازه ي بطن ها خوشبختانه بزرگتر نشده ولي باز هم بايد ماه آخر بياي اگه بزرگتر نشده باشه که هيچ ولي اگه بزرگتر شده باشه بعد از تولد کودک نياز به عمل داره ... &lt;BR&gt;همسر خواهرم هم لطف کردن نتايج رو نشون يه فوق تخصص دادن و ايشون گفتن احتمالا ديگه بزرگتر نشه ! ولي بعد از تولد کودک يه اسکن نياز داره .&lt;BR&gt;خوب نمي تونم . نمي خوام . تحملشو ندارم اينو بايد به کي بگم . خدا ؟! خداهستي ... ؟!&lt;BR&gt;دلم مي خواست از چيزهايي که براش خريدم بنويسم . از کلاه و جوراب و دستکشي که باباش بهش مي گه چنگولي! و خيلي دوسش داره ... &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;از تخت وکمد نارنجي و اسباب بازي هاي دخترونه اي که براش مي خرم؛غافل از اينکه پسرم دلش ماشين مي خواد، تفنگ و موتور و ... از موکت و پرده اي که هنوز هم نتونستم انتخاب کنم . از لباس نسبتا گرون قيمتي که همه مي گن اين فقط برا روز اولشه ! ولي من عاشقشم ... از لحاف و تشک و لباسهايي که مادر بزرگش ( مادر همسرم ) باکلي ذوق و همراه با يه دنيا مهربوني برامون فرستادن . لباسي که از مکه آورده بود که موقع رفتن بهش گفتم دعا کن نوه دار شي وکلي ذوق کرد وقتي از تصميممون مطلع شد . از واني که روزانه چند بار بهش خيره مي شم وتوپولوي لختم رو توش تجسم مي کنم که داره آب بازي مي کنه با اون دستهايي که ديونه شونم و من هم عشق بازي با چشم هاش !&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;از خواهر زاده ي سه سال و نيمه ام که يه شب در ميون به مامانش مي گه زنگ بزن به خاله ببينم سروشش به دنيا اومده يا نه ؟ از کادوهاي کوچک وبزرگي که هر روز براي بچه ام مي رسه . از ذوق و شوق اطرافيان که فکر کنم بيشتر از خود من باشه . از گوسفندي که مادرم براش نذرکرده . و نگراني هاش !&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;از دلگرمي هاي خواهرم كه مي خواد با حرفاش حس چشماشو&amp;nbsp;پنهون كنه ولي نمي تونه .&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;از مزاياي دوستاي خوب اينترنتي و اين دنياي به ظاهر مجازي ! واز دنيا دنيا مهربوني و زيبايي که دارم تجربه مي کنم اين روزها ! &lt;BR&gt;ولي ظاهرا مجالي براي اين حرفا نيست و فقط بايد بنويسم:&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;براي مرد کوچک من و دل کوچکتر و کم حجم مادرش دعا کنيد !&lt;/STRONG&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 26 Aug 2008 23:06:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=631878</comments>
 <dc:creator>ري را</dc:creator>
<guid>http://mehmanedel.ParsiBlog.com/631878.htm</guid>
</item>

<item>
<title>هفته 26</title>
<link>http://mehmanedel.ParsiBlog.com/608746.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;اين روزها که مي گذرد بيش از پيش احساس وابستگي دلبستگي و دلتنگي برايت مي کنم . ساعت ها به دلم خيره مي شوم و غرق گفتگو با تو ... از روزمرگي هايم برايت مي گويم از آرزوهايم از گذشته ام و آينده ات . &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;تو هم در پاسخ با حرکاتي زيبا دلم را نوازش مي کني . گاهي که دلم گرفته آنچنان ضربه اي نثارش مي کني که هر چه ناراحتي است فراموشم مي شود ... گاهي که در ميان جمعم چنان خود نمايي مي کني که مي شود: من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است... ديگر هيچ از اطرافم نمي فهمم ... غرق در روياي در آغوش کشيدنت مي شوم و با تو همراه ... نمي دانم کسي مي فهمد حالم را يا نه ! دلم تنگ است براي ديدنت . دلم نمي خواهد به حرفهاي دکتر اهميت بدهم !!! سونولوژيست مي گفت همه چيز نرمال است . حتي گفت همين بزرگ بودن بطن ها هم مسئله ي مهمي نيست و مورد شايعي است که ان شاء ا... در سونوي چهار هفته بعد رد مي شود . ولي دکترم گفت : اين بزرگ بودن بطن ها به تنهايي مهم نيست . ولي چون با بالا بودن حجم مايع آمنيوتيک همراه شده ممکن است مشکل ساز شود ...... ممکن است فرشته ي نازک من بعد از تولد نياز به عمل داشته باشد ... مگر چقدر توان دارد بالهاي زيبايت فرشته ي مادر ؟! مگر چقدر گنجايش دارد دل تنگ من که اين جملات ثقيل را بر او تحميل مي کنند ؟! نمي خواهم فکر کنم نمي خواهم بشنوم نمي خواهم ببينم فقط مي خواهم از خدايم که هر چه درد و ناراحتي است بر دل و جان من فرود آيد و عروسکم در آرامش بماند . &lt;BR&gt;مرد کوچکم مي بخشي مادر را که از حالا تو را سنگ صبور مي داند . آخر در ميان گذاشتن اين حرفها را حتي با پدرت صلاح ندانستم . حتي با مادرم ! و تو ناچار شدي سنگ صبور مادر شوي ... و تو ناچاري ناآرامي هاي مرا دلنگراني هايم را و اشکهايم را همراه شوي از حالا .... عيبي ندارد گلم زود بزرگ مي شوي ... مرد مي شوي ! آري مي دانم اين حرفها را براي دل خودم زدم ولي باور کن دل خودم را فقط به خاطر آرامش تو آرام مي خواهم . دوست ندارم اضطرابهايم روي تو تاثير بگذارند . دوست دارم سرشار از انرژي باشم برايت و تو به خوبي از وجودم تغذيه کني . بزرگ شوي و مرد . &lt;BR&gt;به قول پدرت دلم روشن است ... دلم روشن است به لطف ومهرباني هاي همو که تو را به من ارزاني داشت ... دلم روشن است که روزي فرزند صحيح و سالمم را در آغوش خواهم فشرد . ايمان دارم به لطف و مهرباني اش . فقط نمي دانم از چه جلو دار افکار منفي و ضد نقيضم نيستم . جلو دار اضطرابم و گريه ... که البته گمان کنم اين هم از برکات حاملگي باشد . سه ماهه ي اول که سرگيجه ،&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;تهوع ، تنفر بسيار از برخي بوها و در کل حس بويايي بسيار قوي ...ماه چهارم که بسيار ماه خوبي بود : گرفتگي عضلات پا بعد دستها بعد درد شديد کف پا هنگام برخواستن از خواب ، سر درد ، کمي ورم دست و پا و بيني و ... کمر درد شديد در تمام ماهها ... کم حجم شدن مثانه در ماه پنجم و حالا همزمان با آغاز ماه هفتم بسيار کم حجم تر شدنش . کمر درد شديد از همان ماه اول ... يک دل قلمبه که حتي توان پوشيدن جوراب را از من گرفته و حالا روحيه ي زنده و شادابي که دارد تخريب مي شود ... تمايل زياد به گريه کردن ... &lt;BR&gt;با اين همه دوستت دارم حاملگي ! چون تبديلم کرده اي به يک فرد خاص به يک انسان پاک که گاها ميشنوم که مي گويند برايمان دعا کن بارداري و به خدا نزديک . مي شنوم که مي گويند فلاني پاداش زيادي پيش خدا دارد چون زياد سختي مي کشد در اين دوران ... مي شنوم که مي گويند در سايه ي خداوند مي باشم . به خود مي بالم که خداوند مرا برگزيده براي نگهداري از يک امانت ... مرا قابل دانسته . يکي از زيبايي ها و پاکي هاي خلقتش را به من سپرده . و با اين هديه ي آسماني وجودم را مقدس نموده و روحم را ملکوتي . &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;باشد که قدر دان باشم ! &lt;BR&gt;من هم راضي خواهم بود به رضايش . مي دانم که او بد هيچ بنده اي را نمي خواهد . مگر مي شود يک پدر راضي به ناراحتي فرزندش باشد ؟ ! ايمان دارم که خدا بسيار دوستم دارد . و در لحظاتي اينچنيني که محتاج شانه هايش هستم تنهايم نخواهد گذاشت . برايم ثابت شده .&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پي نوشت ها :&lt;BR&gt;_ از دوستان گلم که لطف کردن و سراغي ازم گرفتن ممنونم و شرمنده ام از اينکه چند نوبته مجبورن پست هاي آشفته ي منو تحمل کنن . چه مي شه کرد حاملگيه و هزار جور فکر و خيال و روحيه داغون. همينطور ممنون از مامان تيستوي نازنين که ياد سونوي من بود . جريانش رو که براتون نوشتم ... جنسيت هم پسر اعلام شد . &lt;BR&gt;_ نمي دونم سونولوژيست درسته يا سونوگرافيست ؟!&lt;BR&gt;_ جهت اطلاع دوستان و محض خوشحالي اقوام ( خواهر ، مادر ، همسر و برادر زاده ) من دو روز بيشتر سر کار نمي رم . همسرم آخرش کار خودش رو کرد و زنگ زد به رئيسم و گفت لطف کنين اين خانم ما رو مرخصش کنين ديگه و ... &lt;BR&gt;هيچوقت همکارام و کسايي رو که اينجا باشون آشنا شدم رو فراموش نمي کنم . همکارايي که از روزي که فهيمدن من باردارم صفحه ي دسکتاپ رو همش عکس بچه مي گذاشتن . مطالب جالب و مفيد برام سيو مي کردن و حتي لحظه ي کسوف زنگ زدن و به من ياد آوري کردن . همه ي لحظات خوب با اونها بودن رو توي حافظه ام ثبت خواهم کرد و هميشه دوستشون خواهم داشت . &lt;BR&gt;_ يادتون نره برام دعا کنين . سعي مي کنم حفظ ظاهر کنم ولي از درون دارم متلاشي مي شم . &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 Aug 2008 00:32:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=608746</comments>
 <dc:creator>ري را</dc:creator>
<guid>http://mehmanedel.ParsiBlog.com/608746.htm</guid>
</item>

<item>
<title>دلم اين روزها بهانه ات را مي گيرد ...</title>
<link>http://mehmanedel.ParsiBlog.com/583407.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;خوابيدي بدون لا لايي و قصه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;بگير آسوده بخواب بي درد و غصه&lt;BR&gt;ديگه خورشيد چهره تو نميسوزونه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; جاي سيلي هاي باد روش نميمونه &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;امسال پنجمين سالي است که در انتخاب کادوي روز &lt;STRONG&gt;پدر&lt;/STRONG&gt; مختار نيستم . ناچارم ؛ ناچار به خريد گل ! چند شاخه گل سفيد که با روباني مشکي تزيين مي شود . و چه زشت مي شود ترکيب اين دو رنگ ... و چه تلخ است وقتي نمي توانم آن را به دستان بزرگ و خسته ات تقديم کنم و ببوسمشان . باز هم ناچارم ... بايد روي يک تکه سنگ سرد بگذارمشان و وقتي به خود آمدم ببينم که پر پر&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;شده اند . &lt;BR&gt;دلم تنگ است براي دستانت براي آغوشت وقتي از سفرهاي طولاني باز مي گشتي! يادت هست روز وداع تو زير يک پارچه سفيد بودي به سفيدي روحت و من فقط توانستم در آغوشت بيافتم و اشک بريزم . دنبال دستانت گشتم تا ببينم سالمند يا نه ! و پايت را توانستم لمس کنم ... ولي دريغ از يک لحظه ديدن چهره ات ... نگذاشتند و تو هم پا در مياني نکردي ... دلت نسوخت براي ته تغاري ات ؟! آخر مگر انفجار يک مين چقدر مي تواند قدرت داشته باشد که چهره استوار پدر مرا بخراشد ؛ به گونه اي که نگذارند حتي براي آخرين وداع و تنها بوسه چهره اسطوره ي قدرتم را ببينم . &lt;BR&gt;دلم تنگ است براي نماز خواندن هايت در کنار صداي بلند راديو بي بي سي . بيا شبانه روز راديو گوش بده آنهم با صداي بلند . بخدا ديگر غرنمي زنم . حتي جورابهايت را جايي نمي گذارم که نتواني پيدايشان کني . اگر بيايي برايت شربت آبليمو درست مي کنم با يخ زياد تا حسابي خنک شوي ، خستگي و تشنگي از جانت زدوده شود . و بعد از کمي خود شيريني و صاف کردن خطوط روي پيشاني ات (بادست !) خنده که بر لبهايت شکفت مي گويم فلان قدر پول مي خواهم و تو هم طبق معمول تسليم خواسته هاي دختر کوچکت . &lt;BR&gt;مادر مي گويد وقتي مرا باردار بوده همين که از راه مي رسيدي سراغ از حرکات من مي گرفتي و وقتي حرکت نمي کردم مي گفتي &quot; پس اگه حرکت نکنه به چه دردي مي خوره ؟ &quot; تمام ذوق و شوقت حرکات من بوده گويا . و حالا آن دخترک کوچکت بزرگ شده&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;، دارد مادر ميشود و تمام خوشحالي اش در حرکات کودکي که در دل دارد خلاصه مي شود . ولي تو نيستي که خوشحالي اش را همراه شوي . زود رفتي پدر ! خيلي زود ... نماندي تا ترم آخر دانشگاهم به اتمام برسد برايم کادو بخري و من شادي را در چشمانت جستجو کنم . نماندي تا دخترت را درلباس عروسي ببيني... فقط اسمارتيزهايت بودند که با دنيايي از خاطره بر سرم ريخته شدند به جاي نقل ... آنگاه وجودت را حس کردم . مي دانستم که مي آيي . همسرم را ديدي ؟ داماد لايقي است برايت نه؟! همان پسر&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;تنها خواهرت که در بين فاميل از همه نظر زبانزد است .اگر بودي مي دانم که خيلي دوستش ميداشتي و حتما مثل گذشته ها مي گفتي کاش مادرت مرا به اندازه ي دامادهايش دوست داشت ... .&lt;BR&gt;مرد خوبي است براي زندگي .يک انسان بي عيب و نقص! &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;و حالا دارد پدر مي شود . برايمان دعا کن تا در مسير پدر بودن و مادر بودن درست گام نهيم . و بتوانيم وظايفمان را به درستي بشناسيم و اين مسئوليت بزرگ را به خوبي به سرانجام برسانيم . روزت مبارک پدر بي وفايم .&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;سخني با همسرم&lt;/STRONG&gt; : مي دانم که نيازي نيست تا از عشقم برايت بگويم . آنقدر خوبي و پاکي در وجودت نهفته است که مي توانم شبانه روز تمام عشقم را بي هيچ چشم داشتي نثارت کنم . يک دنيا بزرگي در دلت و در رفتارت نهفته است . حتي در ساده ترين حرفهايت . ديشب که شرمساري ام را ابراز مي کردم بابت زحمات اين مدت گفتي &quot; اين حرف رو نزن تو همين که اين شکم گنده رو دنبال خودت مي کشي کلي هنره .&quot; نمي داني همين حرف ساده چقدر از احساسات منفي مرا فروکش کرد و آرامش را در من برقرار . آنوقت بود که بيش از هميشه احساس کردم درکم مي کني . چيزي که هر زني نيازمند آن است . اميدوارم توانسته باشم همسر لايقي برايت باشم . ومهرباني هاي صميمانه ات را بي پاسخ نگذارم .&lt;BR&gt;دل من در سبدي عشق به نيل تو سپرد / نگهش دار به موسي شدنش مي ارزد . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;سخني با بابايي&lt;/STRONG&gt; : بابايي مي دوني که اون پيراهن رو من برات خريده بودم و فقط گلا ازطرف مامان بود . تازه يکي از گلا رو هم براي من خريده بود . آخه شايد من هم يه روزي واسه خودم مردي بشم . البته اين مامان خانمي تازه هفته ي بعد ميره سونو .راستي مي دونستي محمد جواد مي خواد براي باباش ماءالشعير بخره کادو کنه بش بده ؟ نکنه تو هم از اين کادوها دوس داشتي ؟! واي چقدر بايد فکر کنم ... تازه مي دونم ديروز براي من!!! به خط مامان اس ام اس دادي : &quot; نه بابايي يادمه . الهي فداي بلبل زبونيت بشم من .&quot; خيلي مخلصيم بابايي .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;سخني با دوستانم&lt;/STRONG&gt; : از ته دل و دوستانه خواهش مي کنم قدر داشته هاتونو بدونين . يه روزي مياد که خيلي ديره ... اين جمله رو فراموش نکنين . &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;سخني با مولود امروز&lt;/STRONG&gt; : چون نامه ي جرم ما به هم پيچيدند / بردند و به ديوان عمل سنجيدند / بيش از همه کس گناه ما بود ولي / ما را به محبت علي بخشيدند ... &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;سخني با خدايم&lt;/STRONG&gt; : خداوندا چقدر دوست داشتني و پرستيدني هستي ... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Jul 2008 13:58:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=583407</comments>
 <dc:creator>ري را</dc:creator>
<guid>http://mehmanedel.ParsiBlog.com/583407.htm</guid>
</item>

<item>
<title>هفته 22 و روزمرگي هاي مادر</title>
<link>http://mehmanedel.ParsiBlog.com/577263.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: &quot; Times New Roman?; mso-ansi-language: mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA?&gt;سلام گل مادر . همچنان که مستحضر هستي روزهاي مادر يکي يکي دارن مي گذرن روزهاي جذاب حاملگي .که اين اواخر با حرکات آکروباتيک تو گذروندني تر شدن. خصوصا اين چند روز گذشته که ضربه ها کاملا محسوس و محکم بودن .ضربه هايي که قدرتمند بودن و سالم و سر و حال بودن فرزندم رو زود به زود به من فراموشکار ياد آوري مي کنن.و مهربوني خدا رو برام تداعي . با هر حرکت تو حس مي کنم خدا داره با من صحبت مي کنه مي گه ببين دختر گلم : اينم از ني ني سالمي که مي خواستي ديگه چي مي خوايي؟! &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;حال ماماني هم خوبه مي شه گفت ديگه خبري از ويار و تنفر زياد از بوها و ... نيست . وملالي نيست جز قمبلو شدن زيادي دل و سينه ي مادر . که مي شه گفت يک صحنه ي بسيار ضايع به شمار مي آيد در انظار عمومي . ولي اين مامان بي خيالي که تو داري و کاري به انظار عمومي نداره تازه بيرون رفتن با دوستان رو مجددا شروع کرده . و فقط به بهانه ي انتخاب وسايل تو يکي دو هفته اي ميشه که هر روز بيرونه و الان تقريبا مي شه گفت که همه وسايل مهمت رو انتخاب کرده . فقط منتظر سونوي هفته ي بعده که جنسيتت کاملا مشخص بشه . &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;بعد خريد ها شروع بشه . ولي اين عزيز جونت ( مامان مامان ) الان ديگه يک ماهه که هر روز با مامان دعوا داره سر اينکه اگه نمي خواهي خريدت رو شروع کني خودم بخرم . آخرش هم کار خودش رو کرد و يه لباس پيشبندي که روش پيشي داره همراه با کلاه و جوراب برات خريد . و سريعا طي يک تماس تلفني به اطلاع من رسوند . به حدي خوشحال بود که فکر مي کنم دست کمي از ذوق وشوق من را نداشت هنگام خريد براي تو . آخه من هم برات يه لباس خريدم بماند که از ذوق مردم ... و به همه نشون دادم .... و خودم هزار ساعت نگاهش کردم و قربون صدقه ي تو رفتم تو اين لباس و... آخر سر هم براي اينکه عکس العمل بابايي رو ببينم بردم آويزون کردم توي کمد ديواري کنار لباسهاي بابايي . فکر مي کنم چهره اش ديدني بوده هنگام باز کردن در ولي من اونموقع خونه نبودم . ولي از اون روز به محض باز کردن کمد مي دونم که دلش کلي براي ديدنت قيلي ويلي مي ره . و مدام به من مي گه واي چه کار جالبي کردي . همش احساس مي کنم يه آدم واقعيه !!! همش احساس مي کنم وجود داره ... تو اين دنياس ... و از اين حرفا . تازه هر وقت هم با شلختگي هاي لباسهاي من مواجه ميشه مي گه . از اين جنين 6 ماهه ياد بگير&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;تو از روي اين بچه خجالت نمي کشي ؟ &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;ببين چه قشنگ لباسش رو آويزون کرده . نصف توئه . (توي 6 ماهه نصف من 26 ساله اي ؟!!!) مادربزرگت هم طي اخبار رسيده در تدارک لحاف و تشک براي توئه ولي من نمي دونم چرا ؟ آخه اونکه وظيفه اي نداره . همش زير سر باباته از بس براي مادرش عزيزه ببين تو چي مي شي براش ؟! &lt;BR&gt;اين بود خلاصه اي از جريانات اين مدت . ديگه چيز خاصي به ذهنم نمي رسه . مواظب خودت باش دلم . اينم عکس لباست توي کمد ديواري کنار لباسهاي پدر ...&amp;nbsp;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: &quot; Times New Roman?; mso-ansi-language: mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA?&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 201px; HEIGHT: 260px&quot; height=888 alt=&quot;لباس پسر در کنار پدر &quot; src=&quot;http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/mehmanedel/IMG_0125.jpg&quot; width=750 align=center&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 14:17:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=577263</comments>
 <dc:creator>ري را</dc:creator>
<guid>http://mehmanedel.ParsiBlog.com/577263.htm</guid>
</item>

<item>
<title>نيمه راه ( هفته بيستم )</title>
<link>http://mehmanedel.ParsiBlog.com/559188.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;به نيمه ي راه رسيده ايد . اكنون قسمت بالاي رحم به نافتان مي رسد و هر هفته تقريبا 1 سانتي متر بزرگ تر مي شود وزن كودك 250 گرم و طول آن 5/16 سانتي متر است . براي اينكه متوجه شويد تاچه اندازه ديگر رشد خواهد كرد او را با يك نوزاد 5/3 كيلويي كه ميانگين قدش هنگام تولد 50 سانتي متر است مقايسه كنيد ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;اكنون به نيمه ي راه رسيده ايم ! من و تو مادري ! تويي كه ناگهان در دلم لانه گزيدي و شروع به رشد كردي برايم از ملكوت حس زيباي مادري را به ارمغان آوردي و شدي نهال زيباي دلم . گرماي خانه ام و عشق همسرم . &lt;BR&gt;140 روز است كه قدم بر دلم نهاده ؛ نوراني اش كرده و با من همراه شده اي . زيباترين&amp;nbsp;لحظات عمرم را در حال تجربه كردن هستم . ثانيه هايي كه شايد هيچگاه ديگر تكرار نشوند ... يادش به خير روزهايي را كه گمان مي كردم شايد آمده باشي چه آشوبي بود در دلم ...&amp;nbsp; روزي كه مطئن شدم از بودنت ... ! آن پرسه هاي بيخودي ام را در خيابان! يادت هست ؟! بعد از گرفتن نتيجه ي آزمايش . آن گيج زدن ها و در نهايت تنها تصميمي كه به ذهنم رسيد ارسال يك پيغام بود با دستان لرزان &amp;nbsp;براي پدر و خاله ات . بهت عجيب پدرت و گريه هاي ناتمام&amp;nbsp;خاله ات&amp;nbsp;را كه ديگر نمي توان با كلمه به تصوير كشيد . و تا روزهايي بعد تبريك هايي سرشار مهرباني و صميميت ... و تا همين لحظه حرفهاي ضد و نقيضي در مورد حاملگي، هيكلم،&amp;nbsp;كودكم،&amp;nbsp;تعيين جنسيت تو توسط سونوگرافي&amp;nbsp;اطرافيان،&amp;nbsp;سلامت تو،&amp;nbsp;بكن و نكن هايي كه از طرف اطرافيان مجرب و غير مجرب صادر مي شود ؛ همه و همه حاكي از عشقند ... و من از تك تك اين حرفها و حركات لذت برده ام شايد برخلاف تمام مادرهاي ديگر . دلنگراني هاي مادرم در روزهاي كسالت ، راهنمايي هاي خواهرو دوستان از گل بهترم همراهي هاي بهترين همراهم، همسرم! همه ياريم كردند در طي اين مسير و آنچه كه روز به روز استوارترم مي كرد در ادامه ي راه تجسم چهره ي معصوم كودكي بود كه بعد از گذشت اين دوران مي توانستم در آغوشش بگيرم ، از خنده هايش مست شوم&amp;nbsp;و ساعت ها به دستان كوچكش خيره بمانم از همه زيبا تر فكر كردن به لحظاتي است كه به او شير خواهم داد و سيرابش خواهم كرد از عشق و سرشار خواهم شد از آرامش . آرامشي كه گمان مي كنم در هيچ جاي دنيا يافت نمي شود .&lt;BR&gt;گفتگوهايي كه با تو داشته ام نيز از قوي ترين مسكن هاي اين روزهايم بوده اند و اينك پاسخ هاي تو ،ضربه هاي ظريف و زيبايي هستند كه نثار دلم مي كني و من در آن هنگام به وضوح مي شنوم كه مي گويي مادر ! مرا صدا ميزني توسط ضربه اي از دست يا سر يا پاشنه ي كوچك پايت نمي دانم چگونه بايد توصيف كنم آن لحظات را فقط مي دانم كه در آن لحظات هيچ از خدا نمي خواهم جز اينكه محصورم كند در حصاري از زمان و اطرافيان تا اين لحظات ساعت ها طول بكشد و بتوانم دور از چشم ها به راحتي نوازشت كرده و ساعت ها اشك بريزم . &lt;BR&gt;... اميدوارم به همين خوبي كه تا كنون بوده اي كمك كني تا بتوانيم اين 140 روز باقي مانده را هم با ياري هم و&amp;nbsp;پشتيباني&amp;nbsp;خداي&amp;nbsp;خوبمان&amp;nbsp;به سرانجام برسانيم .يادت نرود گلم&amp;nbsp;با دستان كوچكت براي مادر دعا كن تا بتواند قدم هاي استوار فرزندش را بعد از پايان خوب اين روزها روي اين زمين خاكي ببيند . و براي تمام كساني كه دوست داشتند امروز مادر باشند . مي دانم خدا نمي تواند دستان&amp;nbsp;بي آلايش&amp;nbsp;يك فرشته ي پاك را ناديده بگيرد . پس برايشان دعا كن . بسيار زياد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن 1 : جوجوي من خيلي مهربونه همون اول صبحي كه از خواب بيدار شدم كادوش رو داد . از صبح داره لگد بارونم مي كنه . يه چيزي هموزن گلبارون . آره داره دلم رو گلبارون مي كنه واسه روز مادر .&lt;BR&gt;پ.ن 2 : معجزه ي خواهرم طي سونويي كه همين امروز انجام شد هشت هفته و دو روزشه . قدش هم 17 ميلي متره . دقيقا شبيه به اولين سونوي من فقط با يك ميلي متر اختلاف قد . خاله قربونت بره الهي كي ميشه 50 سانتي بشي و ديگه توي دل ماماني جا نشي ؟ بپري بيرون تا من ببينمت !&lt;BR&gt;پ.ن 3 : هم اكنون بسيار بسيار از دست اين پارسي بلاگ و سيستم امنيتي بي مزه اش عصباني هستم . همه نوشته هام پريد .&lt;BR&gt;پ.ن 4 : اين هم تقديم به مادر نازنيم و همه دوستاي گلم كه دارن مامان مي شن يا هستن :&lt;BR&gt;بهشت در دستهاي مادر بود / تا اينكه من به دنيا آمدم/ پس مادر بهشت را زمين گذاشت / تا مرا در آغوش بگيرد / اينست كه مي گويند بهشت زير پاي مادر است . &lt;BR&gt;پ.ن 5 : ميلاد اون مادري كه مي گن مادر پدر بوده مبارك .&lt;BR&gt;پ.ن 6 : همسرم روي كادوم نوشته بود از طرف همسر و پسرت . نمي دونم فهميد يا نه ولي همين يه جمله منو خيلي بيشتر از خود كادو خوشحال كرد . و برام ارزشمند بود . از طرف پسرم !&lt;BR&gt;پ.ن&amp;nbsp;7 :&amp;nbsp;اينم از وضعيت امروز دل و دلبند نصفه نيمه : &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/mehmanedel/fd20.jpg&quot; align=center&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Jun 2008 22:19:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=559188</comments>
 <dc:creator>ري را</dc:creator>
<guid>http://mehmanedel.ParsiBlog.com/559188.htm</guid>
</item>

<item>
<title>چهارماه وشش روزو اولين ضربه</title>
<link>http://mehmanedel.ParsiBlog.com/545230.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;حدود سه ساعت پيش در حالي که من تازه از خواب بيدار شده بودم و يه عالمه ميوه خورده بودم از جام بلند شدم و روي مبل نشستم يعني لم دادم . و همينطور به شکمم که نيم متر از خودم جلو تر بود خيره شدم . و به حرکاتي که حس مي کردم همون سکسه اس دقت مي کردم که ناگهان احساس کردم يه ضربه به دلم خورد . از خوشحالي نمي تونستم چيزي بگم . همسرم اومد نشست پهلوم وگفت چيزي شده که اينجوري داري دلتونگاه مي کني ولي بعد ظاهرا متوجه اهميت قضيه شده بود که ديگه چيزي نمي گفت وفقط نگاه مي کرد. ولي گنجشککمون ديگه فقط سکسکه ميزد حرکت نداشت که ناگهان تصميم گرفت پيش پدرش هم ابراز موجوديت کنه يا شايد هم فقط مي خواست اونو خوشحال کنه . شروع کرد به ضربه زدن حالا نزن کي بزن . شايد پنج ياشش تا ضربه زد با فاصله ي چند ثانيه.( ديديد چي شد بچه ام بابايي شد حالا من چيکار کنم تنهايي ) پدر محترم که کلي با هنرنمايي پسرشون حال کرده بودن مدام تشويقش مي کردن که بزن بابايي بزن من اينجام از چيزي نترس خودم هواتو دارم . يه جوري پسرشون رو تشويق ميکردن که گويا تو استاديوم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;دارن فوتبال تماشا ميکنن .در حال حاضر اينقدر هيجان زده ام که فقط مي تونم بگم که خيلي خوشحالم . همين...&lt;BR&gt;راستي يه چيز ديگه بعد از اين اتفاق سريعا مراتب رو به مادر,خواهر و خانم برادرم اطلاع دارم به قول يکي از دوستام مامان نديد بديد! تازه دلم مي خواد به مادر شوهرم هم بگم ولي فکر کنم بعدا مامانم بگه که کار خيلي زشتي کردي . به خاطر همين هم فعلا تا اين لحظه خودم روکنترل کردم . تازه داشتم به خانم برادرم مي گفتم که شبيه به پاشنه ي پا بود که ايشون گفتن شايد هم سرش بوده ولي اينقدر کوچيکه که تو با پاشنه ي پا اشتباه گرفتي . &lt;BR&gt;واي خداي من فکرش رو بکنين فينقيلي &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;اينقدر کوچولوئه که من سرش روبا پاشنه ي پاش اشتباه گرفتم !!! نه جون من يه ذره فکر کنين... &lt;BR&gt;بازم شکرت خداي خوب خودمون . مادر و پدر . &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Jun 2008 22:11:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=545230</comments>
 <dc:creator>ري را</dc:creator>
<guid>http://mehmanedel.ParsiBlog.com/545230.htm</guid>
</item>

<item>
<title>آقاي سكسكه</title>
<link>http://mehmanedel.ParsiBlog.com/544746.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 2.45pt 0pt 0cm; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اونروزي كه پست قبل رو نوشتم ديروزش و امروز كه دارم اين پست رو مي نويسم بازم ديروزش يه حركت عجيب از سنجابم حس كردم ولي نمي دونستم چيه چون اون حركتي كه بي صبرانه منتظرش هستم نبود . بعد حالاتم رو كه براي دوستم توضيح دادم گفت خانم دكتر به يه نفر كه اين&amp;nbsp;علايم رو داشت گفت &lt;/SPAN&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;سكسكه &lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اس&amp;nbsp;! واي خداي من فرشته ي من سكسكه اش گرفته ! الان كه بهش فكر مي كنم بيشتر از اون لحظه يه جوراييم مي شه&amp;nbsp;.نمي دونم بايد بخندم يا چشمامو ببندم&amp;nbsp;و به عمق مطلب&amp;nbsp;فكر كنم يا نه اصلا نگرانت بشم .&amp;nbsp;اول نگرانت شدم&amp;nbsp;كه نكنه اذيت بشي آخه اونقدري جون نداري كه بخوايي سنگيني سكسكه رو تحمل كني فرشته ي نازك ماماني&amp;nbsp;اونم سكسه اي كه دل ماماني رو حركت بده ! ولي حالا مي فهمم كه مي خواستي سالم بودن و بزرگ شدنت رو به مادر نگرانت ثابت كني و يه كم از نگراني درش بياري . حالا ديگه راحت مي تونم چشمامو ببندم و فقط به اون لحظه فكر كنم و براي چند لحظه از اين دنيا دور&amp;nbsp;بشم . &amp;nbsp;ممنون فرشته ي ماماني .&amp;nbsp; تا حالا دو بار دل غمگين مادر رو قلقلك دادي . حالا مي تونم از ته دل بخندم . و سپاسگذاري كنم از پسرم كه به اين زودي مرد شده عاقل شده و فهميده ! &lt;/SPAN&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;ممنون مرد كوچك زندگي مادر!&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;واي خداي من بازم سکسه زد ! ولي اون دوبار سمت راست بود الان سمت چپ . &amp;nbsp;دستام چرا مي لرزن ؟!؟&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Jun 2008 14:01:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=544746</comments>
 <dc:creator>ري را</dc:creator>
<guid>http://mehmanedel.ParsiBlog.com/544746.htm</guid>
</item>

<item>
<title>پايان هفته هجدهم (126)</title>
<link>http://mehmanedel.ParsiBlog.com/541366.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0.2pt 0pt 0cm; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;بيشتر مادران معمولا بين هفته هاي 16 تا 22 حرکات جنين را حس مي کنند طول جنين 5/12 سانتي متر ووزن آن 140 گرم است و تقريبا به اندازه ي يک &lt;STRONG&gt;سنجاب&lt;/STRONG&gt; کوچک است . اسکلت بدنش بيشتر به صورت غضروف نرم است که بعدا به استخوان سفت تبديل مي شود . &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0.2pt 0pt 0cm; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;سلام . من سنجاب &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;کوچولوي مامانمم . از اونجايي که براي مامانم يه اتفاقاي جديدي افتاده و ظاهرا منو فراموش کرده خودم تصميم گرفتم بيام و بنويسم . عذر خواهي کنم از بابت تاخير ماماني در نوشتن .&lt;BR&gt;نه نگران نباشين مامانم که حالش خيلي خوبه خيلي . تازه ديروز تونسته بعد از چهار ماه ماهي بخوره جالب اينجاس که خودش هم پخته فقط بابايي جونم از ديروزش ماهي رو تو آبليمو گذاشته بود که حسابي بوش گرفته بشه . که البته اين کارو فقط به خاطر من انجام داده . چون خوب بايد ماهي ميخوردم تا قد بکشم . بعدها زخم هام زود ترميم بشن و خيلي چيزاي ديگه ولي مامانم نمي خورد بابايي هم يه جورايي تو عمل انجام شده قرارش داد . وماماني ييهو ديد که مي تونه بخوره .تازه مرغ و کباب هم خورده تو اين چند روز&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;. کباب هم واسه خودش جرياني داره که فعلا نمي تونم بگم . آخه مي خوام زودي اون اتفاقه رو بگم . تازه مامانم اينقدر گامبو شده همش داره مي خوره .&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;ولي بازم گرسنه&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;است . کم مونده منم بخوره ! &lt;BR&gt;حالا اون اتفاقه :ميدونين خاله ي من يه محمد جواد خوشگل&amp;nbsp; 3ساله داره که بعد از 10 سال ! خدا بهش داده . ولي الان اتفاقي اتفاقي دوباره يه ني ني اومده تو دلش . خاله ام که اصلا باورش نمي شد . همينطور همسرش . ولي مامانم از اونجايي که يه مدته همش داره از طرف خدا معجزه مي بينه و هديه مي گيره و اينا مطمئن بود که يه خبريه . خلاصه&amp;nbsp;خاله جونمو &amp;nbsp;مجبور کرد که قضيه رو جدي بگيره . ولي خاله جونم حتا بعد از اينکه از اون دو تا خطا که خودتون ميدونين ( ولي من نميدونم چرا اون دو تا خط اينقدر دوست داشتني هستن براي مامان باباها! ) ديده بود بازم باورش نميشده و همش مي رفته تو سطل زباله رو نگا مي کرده ببينه واقعا دو تا ايجاد شده يانه !!!&lt;BR&gt;خلاصه که الان اين مامان خانمي من داره تو آسمون هفتم سير ميکنه . نمي دونم اونوقت که من هم اومدم تودلش اينقدر خوشحال بود يا نه ؟ &lt;BR&gt;ولي چه دنياي جالبي دارين شماها . چه خدايي دارين . البته من هم اينجا يه خدا دارم که خيلي مهربونه وشبيه خداي شماس برعکس دنيام که خيلي فرق داره با دنياي شما .اينجا خوبي و آرامش و راحتي و ... همه چي مطلقه ولي تو دنياي شما همه چي با هم توامه خوبي وبدي آرامش و سختي زشتي وزيبايي ( اينا رو مامانم بهم گفته ) ولي خدام شبيه خداي شماس &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;همش مواظبمه . حتي&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;وقتي مامان از پله ها دو تا دوتا مي پره . يا چيزاي سنگين بلند ميکنه . يا خونه تکوني هاي زياد مي کنه . اونوقت ها فقط خداس که از من مراقبت مي کنه وگرنه اين مامانم تا حالا صد باره کار داده بود دست خودش .&lt;BR&gt;خدا جون ممنون . بابت همه چي مخصوصا اينکه براي من يه هم بازي آوردي و از همه مهمتر اينکه مامانم اينقدر خوشحال شده . ولي مي دونم هيچوقت منو فراموش نمي کنه . چون هر روز داره با من صحبت مي کنه . &lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;خاله جون براي نينيت دعا مي کنم كه صحيح و سالم و به موقع پاهاي كوچولو&amp;nbsp;وقشنگش رو از تو دل شما توي&amp;nbsp;دنياي شما&amp;nbsp;بگذاره.&amp;nbsp; وبشه همه ي دنياي شما .از صميم دل دعا ميكنم&amp;nbsp;آخه من هنوز يه فرشته ام .&lt;/STRONG&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Jun 2008 13:11:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=541366</comments>
 <dc:creator>ري را</dc:creator>
<guid>http://mehmanedel.ParsiBlog.com/541366.htm</guid>
</item>

<item>
<title>يك پست بلند براي يك مرد كوچك ( هفته شانزدهم 111 )</title>
<link>http://mehmanedel.ParsiBlog.com/522927.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;من يك &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;زنم . زني حامل يك مرد ! مرد كوچك 13 سانتي كه فردا بزرگ خواهد شد از سانت ها و متر ها تجاوز خواهد كرد.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;فراتر از تصور من پيش خواهد رفت . پيشرفت خواهد كرد روز به روز و لحظه به لحظه ... و زني ديگر را&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;تكيه گاه خواهد بود . شايد حتي خود مرا . چه تسلسل جالبي . چه زيبايي بزرگي . &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;انگار همين ديروز بود كه شنيدم يك دانه ي سيب در بطن من بوجود آمده و در حال رشد است يا روزي كه گفتند تو 2 سانتي متر هستي ! و حالا مي شنوم كه 13 سانت ! در عرض 7 هفته 7 برابر&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;بزرگ تر شده اي!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ديگر طاقت دوري ندارم براي ديدنت بي تابم حالا ديگر مي توانم در ذهن تجسمت كنم . يك پسر با چهره اي شبيه پدرت، تپل با چشمهاي ريز مهربان ، لبهاي قلوه اي كوچك بيني قلمي، با يك شلوارك و كلاه قرمز ... .&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;حالا مي توانم با پسرم ماشين بازي كنم . بعد از شليك گلوله از تفنگش بميرم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;. و بعد از گلي كه در بازي فوتبال به پدرش زده تشويقش كنم . وقتي از مدرسه به خانه مي آيد در حالي كه همه ي لباسهايش خاكي است اول احساس آرامش كنم از ديدنش و بعد يك اخم طولاني براي خاكي وشايد گلي كردن لباسهايش ! از دست شيطنت هاي پسرانه اش عصباني شوم ودر عين حال براي موفقيت هايي كه مي دانم هر روز به دست خواهد آورد خوشحال شوم . حالا ديگر هر روز بيشتر از روز قبل احساس مادر بودن احساس صميميت احساس نزديكي با دردانه ي دلم ميكنم . در طول روز چندين مرتبه با هم گفتگو ميكنيم . &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;از روزي كه جنسيتش را به طور دقيق ( البته دكتر گفت 80 % ) فهيمدم ؛ بهتر مي توانم با او ارتباط برقراركنم . با اينكه دلم دختر مي خواست ولي بعد از شنيدن جنسيت اينقدر خوشحال شدم كه گويا سالهاست در آرزوي يك پسر بوده ام &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;. همسرم هم كه گويا دنيا را به او داده اند . مدام به من مي گفت ديدي پسر شد . ديدي من ميدونستم كه فرزند ارشدم پسره و ... و روزانه هزار بار مي گويد مبين بابا مبين بابا !!! و با فرزند ارشدش گفتگو ها مي كند . ( كه يكي از مهمترين حرفهايش! اين است كه : تو برگه ي سونو نوشته 2 سي سي ادرار مشاهده شد . آخه تو چجوري از دلت اومد اين كارو بكني با آبروي ما بازي كني . ومدام به من مي گويد كه ديگه آب ميوه بي آب ميوه من هر روز بشينم برات آبميوه بگيرم كه پسرمون اين دسته گلا رو به آب بده ؟!!!)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;از همه ي دوستان عزيزم كه تو نظر سنجي پست قبل شركت كردن از صميم دل تشكر مي كنم و عذر خواهي از بابت تاخيري كه داشتم آخه مي خواستم نتيجه تريپل ماركر (&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;تريپل تست بررسي سه مارکر در خون مادر بوده و شامل : استريول آزاد ، &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;?HCG&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; و آلفا فيتو پروتئين است که در هفته 14 تا 22 حاملگي جهت تشخيص بيماريهاي کروموزومي و نقص لوله هاي عصبي انجام مي شود )&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt; رو هم بنويسم ولي چشمتون روز بد نبينه . پنجشنبه غروب رفتيم كه نتيجه ي آزمايش رو بگيريم با كلي ترس و لرز و نذر وارد آزمايشگاه شديم دكترشون نبود . به منشي گفتم كه دكتر به من گفته اگه نبودم بگو با من تماس بگيرن كه برات نتيجه رو توضيح بدم ... اول منشي خودش با دكتر صحبت كرد صحبتشون كلي طول كشيد ولي منشي فقط به من گفت بايد بري پيش دكتر خودت . از اضطراب داشتم مي مردم بهش گفتم راستشو بگين بيشتر براتون توضيح داد و... خلاصه به قدري اضطرابم آشكار بود كه منشي &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;دلش برام سوخت و مجددا شماره ي دكتر رو گرفت و گوشي رو داد به من . &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;به دكتر گفتم چرا بايد نتيجه رو نشون دكتر خودم بدم ؟ دكتر در كمال خونسردي و آرامش گفت چيز مهمي نيست نتيجه ي دو تا از آزمايش هات كاملا نرمال بوده ولي يكيش احتمالا نزديك به مرزه و بايد با دكترت صحبت كني . منو مي گي از آزمايشگاه گريه كردم تا سر خاك بابام . بعد اونجا دوباره يك سري ديگه. بعد خونه ي خواهرم . حرفاي همسر بيچاره ام هم آرومم نكرد . تا اينكه خواهرم ازطريق يكي از همكاراش شماره ي خواهر دكتر رو پيدا كرد . بعد از كلي جريانات كه تونستيم با خواهر خانم دكتر صحبت كنيم با اينكه همسرش گفته بود كه الان با هم هستند خواهرشون فرمودن كه ما باهم نيستيم اگه پيداش كردم سوالتون رو مي پرسم و ...&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;كه واقعا متاسفم براي خودم و&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;كشورم .وبقيه توضيحاتش هم بماند. خلاصه دو كلمه حرف زدن كه خانم دكتر دريغ فرمودن باعث شد من تا شنبه ساعت 3 از اضطراب همه جور فشاري به بچه ام وارد كنم . دوباره با كلي نذر و نياز&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;وارد مطب شديم . همينكه جواب آزمايش رو مي خواستن برام تو ضيح بدن گفتم خدايا فقط تو حرفاشون كلمه ي سقط نباشه من 100 تا هم صلوات اضافه مي كنم به 7 مرتبه جمكران و ...... تا اينكه نتيجه اي كه خانم دكتر اعلام كردن اين بود كه هيچ مشكلي نداري !!!&lt;BR&gt;كه من و خواهرم بعد از شنيدن اين جمله تا يك ربع فقط اشك ريختيم ! &lt;BR&gt;وقتي داشتيم از خونه راه مي افتاديم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;من يه هزار توماني به خواهرم بدهكار بودم كه بهش دادم ولي خواهرم همون لحظه تو دلش نذر كرده بود كه اگه مشكلي نبود &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;اين پول رو بده به اولين محتاج براي سلامتي امام زمان . و همينطور پول رو تو دستش نگه داشته بود تا لحظه اي كه از مطب اومديم بيرون به من گفت اين پول رو نذر كرده بوده ( البته بماند كه هم خودش و هم شوهرش كلي نذرهاي ديگه هم از قبل كرده بودن ) . پول همچنان تو دست خواهرم مچاله شده مونده بود كه رسيديم خونه ي مامان . خواهرم داشت پول مچاله شده رو باز مي كرد كه ناگهان چشمش افتاد به نوشته ي روي پول با اين مضمون : براي سلامتي امام زمان صلوات بفرستيد !!! كه اگه دقت كنيد تاريخش هم دقيقا براي يك سال پيش بوده !&lt;BR&gt;خيلي برامون جالب بود . اين پول دقيقا يك سال چرخيده و چرخيده آخرش رسيده به دست ما كه انواع و اقسام نذر ها رو كرده بوديم كه با اما زمان مرتبط ميشه ( صلوات ، جمكران ، پول خواهرم كه نيتش سلامتي امام زمان بود و ..... &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;) حالا ديگه اعتقادم به امام زمان صد برابر بيشتر شده . &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;خداي من خداي مهربونم به بزرگيت ايمان آوردم . به اينكه مثل يه پدر بالاي سرمون هستي و جز خير برامون چيزي مقدر نكردي ايمان آوردم . به اينكه مثل يه مادر نگران ناراحتي هاموني ايمان آوردم . وبالاخره به اينكه هر كي به عظمتت شك كنه بايد مثل من مجازات بشه ايمان آوردم . دوستت دارم از صميم دل . و مي پرستمت عاشقانه . و ممنون از اينكه اجازه دادي من همچنان مادر بمونم !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 132px; HEIGHT: 158px&quot; height=173 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/mehmanedel/Picture219.jpg&quot; width=111 align=center&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 May 2008 14:05:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=522927</comments>
 <dc:creator>ري را</dc:creator>
<guid>http://mehmanedel.ParsiBlog.com/522927.htm</guid>
</item>

</channel>
</rss>  

