دوباره ســــلام....
تقديم به عاشق ترين مامان دنيا:
زمين عاشق شد و آتشفشان کرد و هزار هزار سنگ آتشين به هوا رفت.
خدا يکي از آن هزار هزار سنگ آتشين را به من داد تا در سينهام بگذارم
و قلبم باشد.حالا هر وقت که روحم يخ ميکند، سنگ آتشينم سرد ميشود
و تنها سنگش باقي ميماند و هر وقت که عاشقم، سنگ آتشينم گُر ميگيرد
و تنها آتشاش ميماند.مرا ببخش که روزي سنگم و روزي آتش.
مرا ببخش که در سينهام سنگي آتشين است.سيل عشق
عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛
و يک روز رسيد که قلبش ترک برداشت
و عشق از شکافِ دلش بيرون ريخت.
سيلي از عشق راه افتاد و جهان را عشق بُرد.
فرداي آن روز خدا دوباره جهاني تازه خلق کرد.
مردم اما نميدانند جهان چرا اين همه تازه است.
زيرا نميدانند که هر روز کسي عاشق ميشود
و هر روز سيلي از عشق راه ميافتد
و هر روز جهان را عشق ميبَرَد
و خدا هر روز جهاني تازه خلق ميکند