Lilypie Expecting a baby Ticker هديه آسماني


هديه آسماني



درباره نویسنده
هديه آسماني
تماس با نویسنده

موضوعات وبلاگ

آرشيو وبلاگ
اسفند 86 [2]
فروردين 87 [9]
ارديبهشت 87 [9]


لینک دوستان
خاطرات زايمان
مامان منتظر/وفرشته خوشبختي اش
ماما ن آذر / و ني ني با مزه اش
کودک ما / مارتيا
مامان هنا / و سارا
مريسام / وانتظاري مقدس
مامان شيما / و به به اش
مامان شيوا / و هديه الهي اش
آلا کوچولو
مامان پروين/و دردو نه اش
نصيبه مصلح / تيک تاک
مامان تيستو / و ني ني
مامان آزيتا / و دلبندش
شيوا / يه آدم ديگه
ليلا / چشمک هاي يواشکي
رنگ بي رنگي / قزمولک
عرفان گلي
مامان نازي / و فندقش
ققنوس
معصومه فاتح / همکلاسي
سعيده / حوري آسمان
روانشناسي کودک
مامان عسل / و پنبه کوچولوش
حلقه سه شنبه / شعر وسينما
ري را
اطلاعات پزشکي در زمينه حاملگي
آلما
ني ني سايت
کودکانه
فرهنگ نام و نام گزيني
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار فاوا
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی
طراحی وب

عضویت در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

لوگوی وبلاگ
هديه آسماني

آمار بازدید
بازدید کل :3288
بازدید امروز : 7
 RSS 

اکنون وزن کودک شما حدود 1100 گرم و اندازه او کمي بيشتر از 38 سانتي متر است. ماهيچه ها و ريه او به رشد خود ادامه مي دهند و سر او بزرگتر مي شود تا با مغز در حال رشد او (که در حال ساختن ميلياردها سلول عصبي است) هماهنگ شود. با اين سرعت بالاي رشد نبايد تعجب کرد که نيازهاي غذايي کودک شما در اين سه ماهه به حداکثر مقدار خود مي رسند. براي اينکه نيازهاي غذايي خود و کودکتان را به خوبي تامين کنيد، به مقادير زيادي پروتئين، ويتامين C، اسيد فوليک، آهن و کلسيم نياز داريد. اسکلت کودک شما در حال محکم شدن است و به همين دليل بدن او هر روز حدود به 200 ميلي گرم کلسيم نياز دارد.


سلام .
حال همه ي ما خوب است .
ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور
که مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند .


خوب نمي ذارن . شادماني بي سبب پيش کش . شادماني با سبب رو هم نمي ذارن .اينهمه آپ نکردم که بيام با يه عالم خبراي خوب خوب تا از شرمندگي دوستاي مهربونم در بيام . و حتي فاميل هاي گلي که وبلاگ رو خوندن و نگران شدن وزنگ زدن ولي نتونستن چيزي بپرسن .
شنبه صبح رفتم سونوگرافي  به اين اميد که بگن نه چيزي نيست و اصلا نگران نباش . ولي فرمودن که نگران نباش . اميدواريم که چيزي نباشه . اندازه ي بطن ها خوشبختانه بزرگتر نشده ولي باز هم بايد ماه آخر بياي اگه بزرگتر نشده باشه که هيچ ولي اگه بزرگتر شده باشه بعد از تولد کودک نياز به عمل داره ...
همسر خواهرم هم لطف کردن نتايج رو نشون يه فوق تخصص دادن و ايشون گفتن احتمالا ديگه بزرگتر نشه ! ولي بعد از تولد کودک يه اسکن نياز داره .
خوب نمي تونم . نمي خوام . تحملشو ندارم اينو بايد به کي بگم . خدا ؟! خداهستي ... ؟!
دلم مي خواست از چيزهايي که براش خريدم بنويسم . از کلاه و جوراب و دستکشي که باباش بهش مي گه چنگولي! و خيلي دوسش داره ...  از تخت وکمد نارنجي و اسباب بازي هاي دخترونه اي که براش مي خرم؛غافل از اينکه پسرم دلش ماشين مي خواد، تفنگ و موتور و ... از موکت و پرده اي که هنوز هم نتونستم انتخاب کنم . از لباس نسبتا گرون قيمتي که همه مي گن اين فقط برا روز اولشه ! ولي من عاشقشم ... از لحاف و تشک و لباسهايي که مادر بزرگش ( مادر همسرم ) باکلي ذوق و همراه با يه دنيا مهربوني برامون فرستادن . لباسي که از مکه آورده بود که موقع رفتن بهش گفتم دعا کن نوه دار شي وکلي ذوق کرد وقتي از تصميممون مطلع شد . از واني که روزانه چند بار بهش خيره مي شم وتوپولوي لختم رو توش تجسم مي کنم که داره آب بازي مي کنه با اون دستهايي که ديونه شونم و من هم عشق بازي با چشم هاش !  از خواهر زاده ي سه سال و نيمه ام که يه شب در ميون به مامانش مي گه زنگ بزن به خاله ببينم سروشش به دنيا اومده يا نه ؟ از کادوهاي کوچک وبزرگي که هر روز براي بچه ام مي رسه . از ذوق و شوق اطرافيان که فکر کنم بيشتر از خود من باشه . از گوسفندي که مادرم براش نذرکرده . و نگراني هاش ! از دلگرمي هاي خواهرم که مي خواد با حرفاش حس چشماشو پنهون کنه ولي نمي تونه . از مزاياي دوستاي خوب اينترنتي و اين دنياي به ظاهر مجازي ! واز دنيا دنيا مهربوني و زيبايي که دارم تجربه مي کنم اين روزها !
ولي ظاهرا مجالي براي اين حرفا نيست و فقط بايد بنويسم:


براي مرد کوچک من و دل کوچکتر و کم حجم مادرش دعا کنيد !



نویسنده : ري را » ساعت 11:6 عصر روز سه‏شنبه 5 شهريور 1387


 اين روزها که مي گذرد بيش از پيش احساس وابستگي دلبستگي و دلتنگي برايت مي کنم . ساعت ها به دلم خيره مي شوم و غرق گفتگو با تو ... از روزمرگي هايم برايت مي گويم از آرزوهايم از گذشته ام و آينده ات .  تو هم در پاسخ با حرکاتي زيبا دلم را نوازش مي کني . گاهي که دلم گرفته آنچنان ضربه اي نثارش مي کني که هر چه ناراحتي است فراموشم مي شود ... گاهي که در ميان جمعم چنان خود نمايي مي کني که مي شود: من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است... ديگر هيچ از اطرافم نمي فهمم ... غرق در روياي در آغوش کشيدنت مي شوم و با تو همراه ... نمي دانم کسي مي فهمد حالم را يا نه ! دلم تنگ است براي ديدنت . دلم نمي خواهد به حرفهاي دکتر اهميت بدهم !!! سونولوژيست مي گفت همه چيز نرمال است . حتي گفت همين بزرگ بودن بطن ها هم مسئله ي مهمي نيست و مورد شايعي است که ان شاء ا... در سونوي چهار هفته بعد رد مي شود . ولي دکترم گفت : اين بزرگ بودن بطن ها به تنهايي مهم نيست . ولي چون با بالا بودن حجم مايع آمنيوتيک همراه شده ممکن است مشکل ساز شود ...... ممکن است فرشته ي نازک من بعد از تولد نياز به عمل داشته باشد ... مگر چقدر توان دارد بالهاي زيبايت فرشته ي مادر ؟! مگر چقدر گنجايش دارد دل تنگ من که اين جملات ثقيل را بر او تحميل مي کنند ؟! نمي خواهم فکر کنم نمي خواهم بشنوم نمي خواهم ببينم فقط مي خواهم از خدايم که هر چه درد و ناراحتي است بر دل و جان من فرود آيد و عروسکم در آرامش بماند .
مرد کوچکم مي بخشي مادر را که از حالا تو را سنگ صبور مي داند . آخر در ميان گذاشتن اين حرفها را حتي با پدرت صلاح ندانستم . حتي با مادرم ! و تو ناچار شدي سنگ صبور مادر شوي ... و تو ناچاري ناآرامي هاي مرا دلنگراني هايم را و اشکهايم را همراه شوي از حالا .... عيبي ندارد گلم زود بزرگ مي شوي ... مرد مي شوي ! آري مي دانم اين حرفها را براي دل خودم زدم ولي باور کن دل خودم را فقط به خاطر آرامش تو آرام مي خواهم . دوست ندارم اضطرابهايم روي تو تاثير بگذارند . دوست دارم سرشار از انرژي باشم برايت و تو به خوبي از وجودم تغذيه کني . بزرگ شوي و مرد .
به قول پدرت دلم روشن است ... دلم روشن است به لطف ومهرباني هاي همو که تو را به من ارزاني داشت ... دلم روشن است که روزي فرزند صحيح و سالمم را در آغوش خواهم فشرد . ايمان دارم به لطف و مهرباني اش . فقط نمي دانم از چه جلو دار افکار منفي و ضد نقيضم نيستم . جلو دار اضطرابم و گريه ... که البته گمان کنم اين هم از برکات حاملگي باشد . سه ماهه ي اول که سرگيجه ،  تهوع ، تنفر بسيار از برخي بوها و در کل حس بويايي بسيار قوي ...ماه چهارم که بسيار ماه خوبي بود : گرفتگي عضلات پا بعد دستها بعد درد شديد کف پا هنگام برخواستن از خواب ، سر درد ، کمي ورم دست و پا و بيني و ... کمر درد شديد در تمام ماهها ... کم حجم شدن مثانه در ماه پنجم و حالا همزمان با آغاز ماه هفتم بسيار کم حجم تر شدنش . کمر درد شديد از همان ماه اول ... يک دل قلمبه که حتي توان پوشيدن جوراب را از من گرفته و حالا روحيه ي زنده و شادابي که دارد تخريب مي شود ... تمايل زياد به گريه کردن ...
با اين همه دوستت دارم حاملگي ! چون تبديلم کرده اي به يک فرد خاص به يک انسان پاک که گاها ميشنوم که مي گويند برايمان دعا کن بارداري و به خدا نزديک . مي شنوم که مي گويند فلاني پاداش زيادي پيش خدا دارد چون زياد سختي مي کشد در اين دوران ... مي شنوم که مي گويند در سايه ي خداوند مي باشم . به خود مي بالم که خداوند مرا برگزيده براي نگهداري از يک امانت ... مرا قابل دانسته . يکي از زيبايي ها و پاکي هاي خلقتش را به من سپرده . و با اين هديه ي آسماني وجودم را مقدس نموده و روحم را ملکوتي .  باشد که قدر دان باشم !
من هم راضي خواهم بود به رضايش . مي دانم که او بد هيچ بنده اي را نمي خواهد . مگر مي شود يک پدر راضي به ناراحتي فرزندش باشد ؟ ! ايمان دارم که خدا بسيار دوستم دارد . و در لحظاتي اينچنيني که محتاج شانه هايش هستم تنهايم نخواهد گذاشت . برايم ثابت شده .


پي نوشت ها :
_ از دوستان گلم که لطف کردن و سراغي ازم گرفتن ممنونم و شرمنده ام از اينکه چند نوبته مجبورن پست هاي آشفته ي منو تحمل کنن . چه مي شه کرد حاملگيه و هزار جور فکر و خيال و روحيه داغون. همينطور ممنون از مامان تيستوي نازنين که ياد سونوي من بود . جريانش رو که براتون نوشتم ... جنسيت هم پسر اعلام شد .
_ نمي دونم سونولوژيست درسته يا سونوگرافيست ؟!
_ جهت اطلاع دوستان و محض خوشحالي اقوام ( خواهر ، مادر ، همسر و برادر زاده ) من دو روز بيشتر سر کار نمي رم . همسرم آخرش کار خودش رو کرد و زنگ زد به رئيسم و گفت لطف کنين اين خانم ما رو مرخصش کنين ديگه و ...
هيچوقت همکارام و کسايي رو که اينجا باشون آشنا شدم رو فراموش نمي کنم . همکارايي که از روزي که فهيمدن من باردارم صفحه ي دسکتاپ رو همش عکس بچه مي گذاشتن . مطالب جالب و مفيد برام سيو مي کردن و حتي لحظه ي کسوف زنگ زدن و به من ياد آوري کردن . همه ي لحظات خوب با اونها بودن رو توي حافظه ام ثبت خواهم کرد و هميشه دوستشون خواهم داشت .
_ يادتون نره برام دعا کنين . سعي مي کنم حفظ ظاهر کنم ولي از درون دارم متلاشي مي شم .



نویسنده : ري را » ساعت 12:32 صبح روز چهارشنبه 16 مرداد 1387


خوابيدي بدون لا لايي و قصه                بگير آسوده بخواب بي درد و غصه
ديگه خورشيد چهره تو نميسوزونه           جاي سيلي هاي باد روش نميمونه


امسال پنجمين سالي است که در انتخاب کادوي روز پدر مختار نيستم . ناچارم ؛ ناچار به خريد گل ! چند شاخه گل سفيد که با روباني مشکي تزيين مي شود . و چه زشت مي شود ترکيب اين دو رنگ ... و چه تلخ است وقتي نمي توانم آن را به دستان بزرگ و خسته ات تقديم کنم و ببوسمشان . باز هم ناچارم ... بايد روي يک تکه سنگ سرد بگذارمشان و وقتي به خود آمدم ببينم که پر پر  شده اند .
دلم تنگ است براي دستانت براي آغوشت وقتي از سفرهاي طولاني باز مي گشتي! يادت هست روز وداع تو زير يک پارچه سفيد بودي به سفيدي روحت و من فقط توانستم در آغوشت بيافتم و اشک بريزم . دنبال دستانت گشتم تا ببينم سالمند يا نه ! و پايت را توانستم لمس کنم ... ولي دريغ از يک لحظه ديدن چهره ات ... نگذاشتند و تو هم پا در مياني نکردي ... دلت نسوخت براي ته تغاري ات ؟! آخر مگر انفجار يک مين چقدر مي تواند قدرت داشته باشد که چهره استوار پدر مرا بخراشد ؛ به گونه اي که نگذارند حتي براي آخرين وداع و تنها بوسه چهره اسطوره ي قدرتم را ببينم .
دلم تنگ است براي نماز خواندن هايت در کنار صداي بلند راديو بي بي سي . بيا شبانه روز راديو گوش بده آنهم با صداي بلند . بخدا ديگر غرنمي زنم . حتي جورابهايت را جايي نمي گذارم که نتواني پيدايشان کني . اگر بيايي برايت شربت آبليمو درست مي کنم با يخ زياد تا حسابي خنک شوي ، خستگي و تشنگي از جانت زدوده شود . و بعد از کمي خود شيريني و صاف کردن خطوط روي پيشاني ات (بادست !) خنده که بر لبهايت شکفت مي گويم فلان قدر پول مي خواهم و تو هم طبق معمول تسليم خواسته هاي دختر کوچکت .
مادر مي گويد وقتي مرا باردار بوده همين که از راه مي رسيدي سراغ از حرکات من مي گرفتي و وقتي حرکت نمي کردم مي گفتي " پس اگه حرکت نکنه به چه دردي مي خوره ؟ " تمام ذوق و شوقت حرکات من بوده گويا . و حالا آن دخترک کوچکت بزرگ شده  ، دارد مادر ميشود و تمام خوشحالي اش در حرکات کودکي که در دل دارد خلاصه مي شود . ولي تو نيستي که خوشحالي اش را همراه شوي . زود رفتي پدر ! خيلي زود ... نماندي تا ترم آخر دانشگاهم به اتمام برسد برايم کادو بخري و من شادي را در چشمانت جستجو کنم . نماندي تا دخترت را درلباس عروسي ببيني... فقط اسمارتيزهايت بودند که با دنيايي از خاطره بر سرم ريخته شدند به جاي نقل ... آنگاه وجودت را حس کردم . مي دانستم که مي آيي . همسرم را ديدي ؟ داماد لايقي است برايت نه؟! همان پسر  تنها خواهرت که در بين فاميل از همه نظر زبانزد است .اگر بودي مي دانم که خيلي دوستش ميداشتي و حتما مثل گذشته ها مي گفتي کاش مادرت مرا به اندازه ي دامادهايش دوست داشت ... .
مرد خوبي است براي زندگي .يک انسان بي عيب و نقص!  و حالا دارد پدر مي شود . برايمان دعا کن تا در مسير پدر بودن و مادر بودن درست گام نهيم . و بتوانيم وظايفمان را به درستي بشناسيم و اين مسئوليت بزرگ را به خوبي به سرانجام برسانيم . روزت مبارک پدر بي وفايم .


سخني با همسرم : مي دانم که نيازي نيست تا از عشقم برايت بگويم . آنقدر خوبي و پاکي در وجودت نهفته است که مي توانم شبانه روز تمام عشقم را بي هيچ چشم داشتي نثارت کنم . يک دنيا بزرگي در دلت و در رفتارت نهفته است . حتي در ساده ترين حرفهايت . ديشب که شرمساري ام را ابراز مي کردم بابت زحمات اين مدت گفتي " اين حرف رو نزن تو همين که اين شکم گنده رو دنبال خودت مي کشي کلي هنره ." نمي داني همين حرف ساده چقدر از احساسات منفي مرا فروکش کرد و آرامش را در من برقرار . آنوقت بود که بيش از هميشه احساس کردم درکم مي کني . چيزي که هر زني نيازمند آن است . اميدوارم توانسته باشم همسر لايقي برايت باشم . ومهرباني هاي صميمانه ات را بي پاسخ نگذارم .
دل من در سبدي عشق به نيل تو سپرد / نگهش دار به موسي شدنش مي ارزد .


سخني با بابايي : بابايي مي دوني که اون پيراهن رو من برات خريده بودم و فقط گلا ازطرف مامان بود . تازه يکي از گلا رو هم براي من خريده بود . آخه شايد من هم يه روزي واسه خودم مردي بشم . البته اين مامان خانمي تازه هفته ي بعد ميره سونو .راستي مي دونستي محمد جواد مي خواد براي باباش ماءالشعير بخره کادو کنه بش بده ؟ نکنه تو هم از اين کادوها دوس داشتي ؟! واي چقدر بايد فکر کنم ... تازه مي دونم ديروز براي من!!! به خط مامان اس ام اس دادي : " نه بابايي يادمه . الهي فداي بلبل زبونيت بشم من ." خيلي مخلصيم بابايي .


سخني با دوستانم : از ته دل و دوستانه خواهش مي کنم قدر داشته هاتونو بدونين . يه روزي مياد که خيلي ديره ... اين جمله رو فراموش نکنين .  


سخني با مولود امروز : چون نامه ي جرم ما به هم پيچيدند / بردند و به ديوان عمل سنجيدند / بيش از همه کس گناه ما بود ولي / ما را به محبت علي بخشيدند ...  


سخني با خدايم : خداوندا چقدر دوست داشتني و پرستيدني هستي ...


 



نویسنده : ري را » ساعت 1:58 عصر روز چهارشنبه 26 تير 1387


سلام گل مادر . همچنان که مستحضر هستي روزهاي مادر يکي يکي دارن مي گذرن روزهاي جذاب حاملگي .که اين اواخر با حرکات آکروباتيک تو گذروندني تر شدن. خصوصا اين چند روز گذشته که ضربه ها کاملا محسوس و محکم بودن .ضربه هايي که قدرتمند بودن و سالم و سر و حال بودن فرزندم رو زود به زود به من فراموشکار ياد آوري مي کنن.و مهربوني خدا رو برام تداعي . با هر حرکت تو حس مي کنم خدا داره با من صحبت مي کنه مي گه ببين دختر گلم : اينم از ني ني سالمي که مي خواستي ديگه چي مي خوايي؟!  حال ماماني هم خوبه مي شه گفت ديگه خبري از ويار و تنفر زياد از بوها و ... نيست . وملالي نيست جز قمبلو شدن زيادي دل و سينه ي مادر . که مي شه گفت يک صحنه ي بسيار ضايع به شمار مي آيد در انظار عمومي . ولي اين مامان بي خيالي که تو داري و کاري به انظار عمومي نداره تازه بيرون رفتن با دوستان رو مجددا شروع کرده . و فقط به بهانه ي انتخاب وسايل تو يکي دو هفته اي ميشه که هر روز بيرونه و الان تقريبا مي شه گفت که همه وسايل مهمت رو انتخاب کرده . فقط منتظر سونوي هفته ي بعده که جنسيتت کاملا مشخص بشه .  بعد خريد ها شروع بشه . ولي اين عزيز جونت ( مامان مامان ) الان ديگه يک ماهه که هر روز با مامان دعوا داره سر اينکه اگه نمي خواهي خريدت رو شروع کني خودم بخرم . آخرش هم کار خودش رو کرد و يه لباس پيشبندي که روش پيشي داره همراه با کلاه و جوراب برات خريد . و سريعا طي يک تماس تلفني به اطلاع من رسوند . به حدي خوشحال بود که فکر مي کنم دست کمي از ذوق وشوق من را نداشت هنگام خريد براي تو . آخه من هم برات يه لباس خريدم بماند که از ذوق مردم ... و به همه نشون دادم .... و خودم هزار ساعت نگاهش کردم و قربون صدقه ي تو رفتم تو اين لباس و... آخر سر هم براي اينکه عکس العمل بابايي رو ببينم بردم آويزون کردم توي کمد ديواري کنار لباسهاي بابايي . فکر مي کنم چهره اش ديدني بوده هنگام باز کردن در ولي من اونموقع خونه نبودم . ولي از اون روز به محض باز کردن کمد مي دونم که دلش کلي براي ديدنت قيلي ويلي مي ره . و مدام به من مي گه واي چه کار جالبي کردي . همش احساس مي کنم يه آدم واقعيه !!! همش احساس مي کنم وجود داره ... تو اين دنياس ... و از اين حرفا . تازه هر وقت هم با شلختگي هاي لباسهاي من مواجه ميشه مي گه . از اين جنين 6 ماهه ياد بگير  تو از روي اين بچه خجالت نمي کشي ؟  ببين چه قشنگ لباسش رو آويزون کرده . نصف توئه . (توي 6 ماهه نصف من 26 ساله اي ؟!!!) مادربزرگت هم طي اخبار رسيده در تدارک لحاف و تشک براي توئه ولي من نمي دونم چرا ؟ آخه اونکه وظيفه اي نداره . همش زير سر باباته از بس براي مادرش عزيزه ببين تو چي مي شي براش ؟!
اين بود خلاصه اي از جريانات اين مدت . ديگه چيز خاصي به ذهنم نمي رسه . مواظب خودت باش دلم . اينم عکس لباست توي کمد ديواري کنار لباسهاي پدر ...  


 

لباس پسر در کنار پدر

نویسنده : ري را » ساعت 2:17 عصر روز پنجشنبه 20 تير 1387


به نيمه ي راه رسيده ايد . اکنون قسمت بالاي رحم به نافتان مي رسد و هر هفته تقريبا 1 سانتي متر بزرگ تر مي شود وزن کودک 250 گرم و طول آن 5/16 سانتي متر است . براي اينکه متوجه شويد تاچه اندازه ديگر رشد خواهد کرد او را با يک نوزاد 5/3 کيلويي که ميانگين قدش هنگام تولد 50 سانتي متر است مقايسه کنيد !


اکنون به نيمه ي راه رسيده ايم ! من و تو مادري ! تويي که ناگهان در دلم لانه گزيدي و شروع به رشد کردي برايم از ملکوت حس زيباي مادري را به ارمغان آوردي و شدي نهال زيباي دلم . گرماي خانه ام و عشق همسرم .
140 روز است که قدم بر دلم نهاده ؛ نوراني اش کرده و با من همراه شده اي . زيباترين لحظات عمرم را در حال تجربه کردن هستم . ثانيه هايي که شايد هيچگاه ديگر تکرار نشوند ... يادش به خير روزهايي را که گمان مي کردم شايد آمده باشي چه آشوبي بود در دلم ...  روزي که مطئن شدم از بودنت ... ! آن پرسه هاي بيخودي ام را در خيابان! يادت هست ؟! بعد از گرفتن نتيجه ي آزمايش . آن گيج زدن ها و در نهايت تنها تصميمي که به ذهنم رسيد ارسال يک پيغام بود با دستان لرزان  براي پدر و خاله ات . بهت عجيب پدرت و گريه هاي ناتمام خاله ات را که ديگر نمي توان با کلمه به تصوير کشيد . و تا روزهايي بعد تبريک هايي سرشار مهرباني و صميميت ... و تا همين لحظه حرفهاي ضد و نقيضي در مورد حاملگي، هيکلم، کودکم، تعيين جنسيت تو توسط سونوگرافي اطرافيان، سلامت تو، بکن و نکن هايي که از طرف اطرافيان مجرب و غير مجرب صادر مي شود ؛ همه و همه حاکي از عشقند ... و من از تک تک اين حرفها و حرکات لذت برده ام شايد برخلاف تمام مادرهاي ديگر . دلنگراني هاي مادرم در روزهاي کسالت ، راهنمايي هاي خواهرو دوستان از گل بهترم همراهي هاي بهترين همراهم، همسرم! همه ياريم کردند در طي اين مسير و آنچه که روز به روز استوارترم مي کرد در ادامه ي راه تجسم چهره ي معصوم کودکي بود که بعد از گذشت اين دوران مي توانستم در آغوشش بگيرم ، از خنده هايش مست شوم و ساعت ها به دستان کوچکش خيره بمانم از همه زيبا تر فکر کردن به لحظاتي است که به او شير خواهم داد و سيرابش خواهم کرد از عشق و سرشار خواهم شد از آرامش . آرامشي که گمان مي کنم در هيچ جاي دنيا يافت نمي شود .
گفتگوهايي که با تو داشته ام نيز از قوي ترين مسکن هاي اين روزهايم بوده اند و اينک پاسخ هاي تو ،ضربه هاي ظريف و زيبايي هستند که نثار دلم مي کني و من در آن هنگام به وضوح مي شنوم که مي گويي مادر ! مرا صدا ميزني توسط ضربه اي از دست يا سر يا پاشنه ي کوچک پايت نمي دانم چگونه بايد توصيف کنم آن لحظات را فقط مي دانم که در آن لحظات هيچ از خدا نمي خواهم جز اينکه محصورم کند در حصاري از زمان و اطرافيان تا اين لحظات ساعت ها طول بکشد و بتوانم دور از چشم ها به راحتي نوازشت کرده و ساعت ها اشک بريزم .
... اميدوارم به همين خوبي که تا کنون بوده اي کمک کني تا بتوانيم اين 140 روز باقي مانده را هم با ياري هم و پشتيباني خداي خوبمان به سرانجام برسانيم .يادت نرود گلم با دستان کوچکت براي مادر دعا کن تا بتواند قدم هاي استوار فرزندش را بعد از پايان خوب اين روزها روي اين زمين خاکي ببيند . و براي تمام کساني که دوست داشتند امروز مادر باشند . مي دانم خدا نمي تواند دستان بي آلايش يک فرشته ي پاک را ناديده بگيرد . پس برايشان دعا کن . بسيار زياد .


پ.ن 1 : جوجوي من خيلي مهربونه همون اول صبحي که از خواب بيدار شدم کادوش رو داد . از صبح داره لگد بارونم مي کنه . يه چيزي هموزن گلبارون . آره داره دلم رو گلبارون مي کنه واسه روز مادر .
پ.ن 2 : معجزه ي خواهرم طي سونويي که همين امروز انجام شد هشت هفته و دو روزشه . قدش هم 17 ميلي متره . دقيقا شبيه به اولين سونوي من فقط با يک ميلي متر اختلاف قد . خاله قربونت بره الهي کي ميشه 50 سانتي بشي و ديگه توي دل ماماني جا نشي ؟ بپري بيرون تا من ببينمت !
پ.ن 3 : هم اکنون بسيار بسيار از دست اين پارسي بلاگ و سيستم امنيتي بي مزه اش عصباني هستم . همه نوشته هام پريد .
پ.ن 4 : اين هم تقديم به مادر نازنيم و همه دوستاي گلم که دارن مامان مي شن يا هستن :
بهشت در دستهاي مادر بود / تا اينکه من به دنيا آمدم/ پس مادر بهشت را زمين گذاشت / تا مرا در آغوش بگيرد / اينست که مي گويند بهشت زير پاي مادر است .
پ.ن 5 : ميلاد اون مادري که مي گن مادر پدر بوده مبارک .
پ.ن 6 : همسرم روي کادوم نوشته بود از طرف همسر و پسرت . نمي دونم فهميد يا نه ولي همين يه جمله منو خيلي بيشتر از خود کادو خوشحال کرد . و برام ارزشمند بود . از طرف پسرم !
پ.ن 7 : اينم از وضعيت امروز دل و دلبند نصفه نيمه :




نویسنده : ري را » ساعت 10:19 عصر روز دوشنبه 3 تير 1387


حدود سه ساعت پيش در حالي که من تازه از خواب بيدار شده بودم و يه عالمه ميوه خورده بودم از جام بلند شدم و روي مبل نشستم يعني لم دادم . و همينطور به شکمم که نيم متر از خودم جلو تر بود خيره شدم . و به حرکاتي که حس مي کردم همون سکسه اس دقت مي کردم که ناگهان احساس کردم يه ضربه به دلم خورد . از خوشحالي نمي تونستم چيزي بگم . همسرم اومد نشست پهلوم وگفت چيزي شده که اينجوري داري دلتونگاه مي کني ولي بعد ظاهرا متوجه اهميت قضيه شده بود که ديگه چيزي نمي گفت وفقط نگاه مي کرد. ولي گنجشککمون ديگه فقط سکسکه ميزد حرکت نداشت که ناگهان تصميم گرفت پيش پدرش هم ابراز موجوديت کنه يا شايد هم فقط مي خواست اونو خوشحال کنه . شروع کرد به ضربه زدن حالا نزن کي بزن . شايد پنج ياشش تا ضربه زد با فاصله ي چند ثانيه.( ديديد چي شد بچه ام بابايي شد حالا من چيکار کنم تنهايي ) پدر محترم که کلي با هنرنمايي پسرشون حال کرده بودن مدام تشويقش مي کردن که بزن بابايي بزن من اينجام از چيزي نترس خودم هواتو دارم . يه جوري پسرشون رو تشويق ميکردن که گويا تو استاديوم  دارن فوتبال تماشا ميکنن .در حال حاضر اينقدر هيجان زده ام که فقط مي تونم بگم که خيلي خوشحالم . همين...
راستي يه چيز ديگه بعد از اين اتفاق سريعا مراتب رو به مادر,خواهر و خانم برادرم اطلاع دارم به قول يکي از دوستام مامان نديد بديد! تازه دلم مي خواد به مادر شوهرم هم بگم ولي فکر کنم بعدا مامانم بگه که کار خيلي زشتي کردي . به خاطر همين هم فعلا تا اين لحظه خودم روکنترل کردم . تازه داشتم به خانم برادرم مي گفتم که شبيه به پاشنه ي پا بود که ايشون گفتن شايد هم سرش بوده ولي اينقدر کوچيکه که تو با پاشنه ي پا اشتباه گرفتي .
واي خداي من فکرش رو بکنين فينقيلي  اينقدر کوچولوئه که من سرش روبا پاشنه ي پاش اشتباه گرفتم !!! نه جون من يه ذره فکر کنين...
بازم شکرت خداي خوب خودمون . مادر و پدر .   



نویسنده : ري را » ساعت 10:11 عصر روز چهارشنبه 22 خرداد 1387


اونروزي که پست قبل رو نوشتم ديروزش و امروز که دارم اين پست رو مي نويسم بازم ديروزش يه حرکت عجيب از سنجابم حس کردم ولي نمي دونستم چيه چون اون حرکتي که بي صبرانه منتظرش هستم نبود . بعد حالاتم رو که براي دوستم توضيح دادم گفت خانم دکتر به يه نفر که اين علايم رو داشت گفت سکسکه اس ! واي خداي من فرشته ي من سکسکه اش گرفته ! الان که بهش فکر مي کنم بيشتر از اون لحظه يه جوراييم مي شه .نمي دونم بايد بخندم يا چشمامو ببندم و به عمق مطلب فکر کنم يا نه اصلا نگرانت بشم . اول نگرانت شدم که نکنه اذيت بشي آخه اونقدري جون نداري که بخوايي سنگيني سکسکه رو تحمل کني فرشته ي نازک ماماني اونم سکسه اي که دل ماماني رو حرکت بده ! ولي حالا مي فهمم که مي خواستي سالم بودن و بزرگ شدنت رو به مادر نگرانت ثابت کني و يه کم از نگراني درش بياري . حالا ديگه راحت مي تونم چشمامو ببندم و فقط به اون لحظه فکر کنم و براي چند لحظه از اين دنيا دور بشم .  ممنون فرشته ي ماماني .  تا حالا دو بار دل غمگين مادر رو قلقلک دادي . حالا مي تونم از ته دل بخندم . و سپاسگذاري کنم از پسرم که به اين زودي مرد شده عاقل شده و فهميده ! ممنون مرد کوچک زندگي مادر!
واي خداي من بازم سکسه زد ! ولي اون دوبار سمت راست بود الان سمت چپ .  دستام چرا مي لرزن ؟!؟



نویسنده : ري را » ساعت 2:1 عصر روز چهارشنبه 22 خرداد 1387


بيشتر مادران معمولا بين هفته هاي 16 تا 22 حرکات جنين را حس مي کنند طول جنين 5/12 سانتي متر ووزن آن 140 گرم است و تقريبا به اندازه ي يک سنجاب کوچک است . اسکلت بدنش بيشتر به صورت غضروف نرم است که بعدا به استخوان سفت تبديل مي شود .


سلام . من سنجاب  کوچولوي مامانمم . از اونجايي که براي مامانم يه اتفاقاي جديدي افتاده و ظاهرا منو فراموش کرده خودم تصميم گرفتم بيام و بنويسم . عذر خواهي کنم از بابت تاخير ماماني در نوشتن .
نه نگران نباشين مامانم که حالش خيلي خوبه خيلي . تازه ديروز تونسته بعد از چهار ماه ماهي بخوره جالب اينجاس که خودش هم پخته فقط بابايي جونم از ديروزش ماهي رو تو آبليمو گذاشته بود که حسابي بوش گرفته بشه . که البته اين کارو فقط به خاطر من انجام داده . چون خوب بايد ماهي ميخوردم تا قد بکشم . بعدها زخم هام زود ترميم بشن و خيلي چيزاي ديگه ولي مامانم نمي خورد بابايي هم يه جورايي تو عمل انجام شده قرارش داد . وماماني ييهو ديد که مي تونه بخوره .تازه مرغ و کباب هم خورده تو اين چند روز  . کباب هم واسه خودش جرياني داره که فعلا نمي تونم بگم . آخه مي خوام زودي اون اتفاقه رو بگم . تازه مامانم اينقدر گامبو شده همش داره مي خوره .  ولي بازم گرسنه  است . کم مونده منم بخوره !
حالا اون اتفاقه :ميدونين خاله ي من يه محمد جواد خوشگل  3ساله داره که بعد از 10 سال ! خدا بهش داده . ولي الان اتفاقي اتفاقي دوباره يه ني ني اومده تو دلش . خاله ام که اصلا باورش نمي شد . همينطور همسرش . ولي مامانم از اونجايي که يه مدته همش داره از طرف خدا معجزه مي بينه و هديه مي گيره و اينا مطمئن بود که يه خبريه . خلاصه خاله جونمو  مجبور کرد که قضيه رو جدي بگيره . ولي خاله جونم حتا بعد از اينکه از اون دو تا خطا که خودتون ميدونين ( ولي من نميدونم چرا اون دو تا خط اينقدر دوست داشتني هستن براي مامان باباها! ) ديده بود بازم باورش نميشده و همش مي رفته تو سطل زباله رو نگا مي کرده ببينه واقعا دو تا ايجاد شده يانه !!!
خلاصه که الان اين مامان خانمي من داره تو آسمون هفتم سير ميکنه . نمي دونم اونوقت که من هم اومدم تودلش اينقدر خوشحال بود يا نه ؟
ولي چه دنياي جالبي دارين شماها . چه خدايي دارين . البته من هم اينجا يه خدا دارم که خيلي مهربونه وشبيه خداي شماس برعکس دنيام که خيلي فرق داره با دنياي شما .اينجا خوبي و آرامش و راحتي و ... همه چي مطلقه ولي تو دنياي شما همه چي با هم توامه خوبي وبدي آرامش و سختي زشتي وزيبايي ( اينا رو مامانم بهم گفته ) ولي خدام شبيه خداي شماس  همش مواظبمه . حتي  وقتي مامان از پله ها دو تا دوتا مي پره . يا چيزاي سنگين بلند ميکنه . يا خونه تکوني هاي زياد مي کنه . اونوقت ها فقط خداس که از من مراقبت مي کنه وگرنه اين مامانم تا حالا صد باره کار داده بود دست خودش .
خدا جون ممنون . بابت همه چي مخصوصا اينکه براي من يه هم بازي آوردي و از همه مهمتر اينکه مامانم اينقدر خوشحال شده . ولي مي دونم هيچوقت منو فراموش نمي کنه . چون هر روز داره با من صحبت مي کنه .
خاله جون براي نينيت دعا مي کنم که صحيح و سالم و به موقع پاهاي کوچولو وقشنگش رو از تو دل شما توي دنياي شما بگذاره.  وبشه همه ي دنياي شما .از صميم دل دعا ميکنم آخه من هنوز يه فرشته ام .



نویسنده : ري را » ساعت 1:11 عصر روز دوشنبه 20 خرداد 1387


من يک زنم . زني حامل يک مرد ! مرد کوچک 13 سانتي که فردا بزرگ خواهد شد از سانت ها و متر ها تجاوز خواهد کرد.فراتر از تصور من پيش خواهد رفت . پيشرفت خواهد کرد روز به روز و لحظه به لحظه ... و زني ديگر را  تکيه گاه خواهد بود . شايد حتي خود مرا . چه تسلسل جالبي . چه زيبايي بزرگي .


انگار همين ديروز بود که شنيدم يک دانه ي سيب در بطن من بوجود آمده و در حال رشد است يا روزي که گفتند تو 2 سانتي متر هستي ! و حالا مي شنوم که 13 سانت ! در عرض 7 هفته 7 برابر  بزرگ تر شده اي!


ديگر طاقت دوري ندارم براي ديدنت بي تابم حالا ديگر مي توانم در ذهن تجسمت کنم . يک پسر با چهره اي شبيه پدرت، تپل با چشمهاي ريز مهربان ، لبهاي قلوه اي کوچک بيني قلمي، با يک شلوارک و کلاه قرمز ... .  حالا مي توانم با پسرم ماشين بازي کنم . بعد از شليک گلوله از تفنگش بميرم  . و بعد از گلي که در بازي فوتبال به پدرش زده تشويقش کنم . وقتي از مدرسه به خانه مي آيد در حالي که همه ي لباسهايش خاکي است اول احساس آرامش کنم از ديدنش و بعد يک اخم طولاني براي خاکي وشايد گلي کردن لباسهايش ! از دست شيطنت هاي پسرانه اش عصباني شوم ودر عين حال براي موفقيت هايي که مي دانم هر روز به دست خواهد آورد خوشحال شوم . حالا ديگر هر روز بيشتر از روز قبل احساس مادر بودن احساس صميميت احساس نزديکي با دردانه ي دلم ميکنم . در طول روز چندين مرتبه با هم گفتگو ميکنيم .  
از روزي که جنسيتش را به طور دقيق ( البته دکتر گفت 80 % ) فهيمدم ؛ بهتر مي توانم با او ارتباط برقرارکنم . با اينکه دلم دختر مي خواست ولي بعد از شنيدن جنسيت اينقدر خوشحال شدم که گويا سالهاست در آرزوي يک پسر بوده ام  . همسرم هم که گويا دنيا را به او داده اند . مدام به من مي گفت ديدي پسر شد . ديدي من ميدونستم که فرزند ارشدم پسره و ... و روزانه هزار بار مي گويد مبين بابا مبين بابا !!! و با فرزند ارشدش گفتگو ها مي کند . ( که يکي از مهمترين حرفهايش! اين است که : تو برگه ي سونو نوشته 2 سي سي ادرار مشاهده شد . آخه تو چجوري از دلت اومد اين کارو بکني با آبروي ما بازي کني . ومدام به من مي گويد که ديگه آب ميوه بي آب ميوه من هر روز بشينم برات آبميوه بگيرم که پسرمون اين دسته گلا رو به آب بده ؟!!!)


از همه ي دوستان عزيزم که تو نظر سنجي پست قبل شرکت کردن از صميم دل تشکر مي کنم و عذر خواهي از بابت تاخيري که داشتم آخه مي خواستم نتيجه تريپل مارکر (تريپل تست بررسي سه مارکر در خون مادر بوده و شامل : استريول آزاد ، ?HCG و آلفا فيتو پروتئين است که در هفته 14 تا 22 حاملگي جهت تشخيص بيماريهاي کروموزومي و نقص لوله هاي عصبي انجام مي شود ) رو هم بنويسم ولي چشمتون روز بد نبينه . پنجشنبه غروب رفتيم که نتيجه ي آزمايش رو بگيريم با کلي ترس و لرز و نذر وارد آزمايشگاه شديم دکترشون نبود . به منشي گفتم که دکتر به من گفته اگه نبودم بگو با من تماس بگيرن که برات نتيجه رو توضيح بدم ... اول منشي خودش با دکتر صحبت کرد صحبتشون کلي طول کشيد ولي منشي فقط به من گفت بايد بري پيش دکتر خودت . از اضطراب داشتم مي مردم بهش گفتم راستشو بگين بيشتر براتون توضيح داد و... خلاصه به قدري اضطرابم آشکار بود که منشي  دلش برام سوخت و مجددا شماره ي دکتر رو گرفت و گوشي رو داد به من .  به دکتر گفتم چرا بايد نتيجه رو نشون دکتر خودم بدم ؟ دکتر در کمال خونسردي و آرامش گفت چيز مهمي نيست نتيجه ي دو تا از آزمايش هات کاملا نرمال بوده ولي يکيش احتمالا نزديک به مرزه و بايد با دکترت صحبت کني . منو مي گي از آزمايشگاه گريه کردم تا سر خاک بابام . بعد اونجا دوباره يک سري ديگه. بعد خونه ي خواهرم . حرفاي همسر بيچاره ام هم آرومم نکرد . تا اينکه خواهرم ازطريق يکي از همکاراش شماره ي خواهر دکتر رو پيدا کرد . بعد از کلي جريانات که تونستيم با خواهر خانم دکتر صحبت کنيم با اينکه همسرش گفته بود که الان با هم هستند خواهرشون فرمودن که ما باهم نيستيم اگه پيداش کردم سوالتون رو مي پرسم و ...  که واقعا متاسفم براي خودم و  کشورم .وبقيه توضيحاتش هم بماند. خلاصه دو کلمه حرف زدن که خانم دکتر دريغ فرمودن باعث شد من تا شنبه ساعت 3 از اضطراب همه جور فشاري به بچه ام وارد کنم . دوباره با کلي نذر و نياز  وارد مطب شديم . همينکه جواب آزمايش رو مي خواستن برام تو ضيح بدن گفتم خدايا فقط تو حرفاشون کلمه ي سقط نباشه من 100 تا هم صلوات اضافه مي کنم به 7 مرتبه جمکران و ...... تا اينکه نتيجه اي که خانم دکتر اعلام کردن اين بود که هيچ مشکلي نداري !!!
که من و خواهرم بعد از شنيدن اين جمله تا يک ربع فقط اشک ريختيم !
وقتي داشتيم از خونه راه مي افتاديم  من يه هزار توماني به خواهرم بدهکار بودم که بهش دادم ولي خواهرم همون لحظه تو دلش نذر کرده بود که اگه مشکلي نبود  اين پول رو بده به اولين محتاج براي سلامتي امام زمان . و همينطور پول رو تو دستش نگه داشته بود تا لحظه اي که از مطب اومديم بيرون به من گفت اين پول رو نذر کرده بوده ( البته بماند که هم خودش و هم شوهرش کلي نذرهاي ديگه هم از قبل کرده بودن ) . پول همچنان تو دست خواهرم مچاله شده مونده بود که رسيديم خونه ي مامان . خواهرم داشت پول مچاله شده رو باز مي کرد که ناگهان چشمش افتاد به نوشته ي روي پول با اين مضمون : براي سلامتي امام زمان صلوات بفرستيد !!! که اگه دقت کنيد تاريخش هم دقيقا براي يک سال پيش بوده !
خيلي برامون جالب بود . اين پول دقيقا يک سال چرخيده و چرخيده آخرش رسيده به دست ما که انواع و اقسام نذر ها رو کرده بوديم که با اما زمان مرتبط ميشه ( صلوات ، جمکران ، پول خواهرم که نيتش سلامتي امام زمان بود و .....   ) حالا ديگه اعتقادم به امام زمان صد برابر بيشتر شده .


خداي من خداي مهربونم به بزرگيت ايمان آوردم . به اينکه مثل يه پدر بالاي سرمون هستي و جز خير برامون چيزي مقدر نکردي ايمان آوردم . به اينکه مثل يه مادر نگران ناراحتي هاموني ايمان آوردم . وبالاخره به اينکه هر کي به عظمتت شک کنه بايد مثل من مجازات بشه ايمان آوردم . دوستت دارم از صميم دل . و مي پرستمت عاشقانه . و ممنون از اينکه اجازه دادي من همچنان مادر بمونم !




نویسنده : ري را » ساعت 2:5 عصر روز يکشنبه 5 خرداد 1387